دیشب کاملاً اتفاقی به یکی از نوشته هام برخوردم که تاریخش برمی گرده به 6 ژوئن 2008 یا۱۶ خرداد ۱۳۸۷. عنوان این نوشته "واقعیت در نقاب خواب" و متن آن، شرح خواب ها و حال من در آن روزهاست. دیشب بعد از خواندن این نوشته از شدت وحشت و ناراحتی بند بند تنم می لرزید و یک بغض گنده داشت خفه ام می کرد.
آن خواب ها یا نه بهتره که بگم کابوس های وحشتناکی که دیده بودم را همان روز برای خودم معنی کرده و یادداشت کرده بودم؛ انگار آنها همان زمان هم برام در عالم واقعیت مصداق داشتند. اما یکی از این کابوس ها را بدون تعبیر نوشته بودم چون شاید برام مفهوم خاصی نداشته یا نتونسته بودم در همان زمان براش تعبیر و مصداقی پیدا کنم. اما دیشب دیدم که چطور آن هم در این چند ماه اخیر تعبیر شده، و من غافل بوده ام از اینکه اون چیزی که این روزها ما را به وحشت و حیرت انداخته و زندگی عادی را از ما گرفته تعبیر کابوسی است که پیش از این خواب را از من دزدیده بود.
"خواب دیدم که پشت فرمان ماشینم به میدان ولیعصر و بلوار کشاورز رسیدم و دیدم که شهر در سکون و سکوت، مُرده است و کف خیابان پره از جنازه هایی که نمی دانم کشته شده یا مرده اند. از دیدن این فضای پر از مرگ و این همه جسد وحشت کرده ام، اما نه فریادی و نه اشکی؛ بی روح تر و بی جان تر از همه آنها، انگار مرده متحرکی بودم که فقط سعی داشت هیچ جسدی را زیر نگیره و له نکنه."
آن زمان انگار این کابوس برام بی مفهوم بوده و نتونسته بودم هیچ تعبیری برای آن پیدا کنم و بنویسم. اما امروز رمز و حرف این کابوس هم برام روشن شده و تعبیر آن را دیدم که چطور شهر ناگهان در اقیانوس مرگ و وحشت شنا کرد؛ چطور خیابان ها بستر پیکرهای بی جان و روحی شد که همگی نمرده که کشته شدند؛ چطور من هم بی روح تر از آن کشته ها، در این شهر مرده، شب و روز رو پی هم می کنم و تنها تلاشم اینه که حرمت تمام آن کشته ها را حفظ کنم، کشته هایی که اگر چه در آن کابوس برام ناآشنا بودند اما امروز همه آشنا و مقدس اند، انگار آنها خود من اند.
" واقعیت در نقاب خواب" و شرح کابوس های دیروز من که نه دیروز بلکه حتی امروز هم همچنان مصداق دارند و واقعیت زندگی من را می سازند این بود:
"چند وقتی است که در حال فرار هستم؛ فرار از تمام واقعیت ها و فکر کردن در مورد تمام چیزهایی که دنیام و دنیامون رو می سازند. چند وقتی است که زدم به حاشیه خاکی جاده زندگی و بی توجه به تمام اتفاقاتی که در متن زندگی می افته در حال گذر ام.
اما انگار هیچ راه فراری از واقعیت ها و بی توجهی به زندگی نیست.
چند وقتی است که راحت و آرام نمی خوابم و آنتن خوابم چرخیده به سمت کابوس و وحشت. چند وقتی است که واقعیت در نقاب خواب خودش رو به من نشون می ده و به من می فهمونه که هست و راه فراری ازش ندارم. چند وقتی است که تمام اون چیزهایی که در بیداری می آیند و می روند و من سعی می کنم بی خیال از کنارشون رد بشم، دنیای خوابم رو تسخیر کرده اند.
خواب دیدم که پشت فرمان ماشینم به میدان ولیعصر و بلوار کشاورز رسیدم ...
خواب دیدم توی یک دشتی گیر کرده بودم و کلی گاو رو سر بریده بودند و استخوانهاشون را جدا روی هم، جا به جای این دشت، کوه کرده بودند. همه چا پر بود از خون و تکه های استخوان و من در حالیکه داشتم می دویدم و فرار می کردم و سعی می کردم پاهام و لباس هام خونی نشه. رسیدم به یک ساختمان متروکه و پر از کثافت و ارواحی با چهره های آشنا که لبخند تلخی به من می زدند و از جلوی چشم هام با سرعت روی هوا یا توی اون کثافتها غیب می شدند. و من همچنان در حال فرار بودم اما هیچ جای امن و آرامی رو پیدا نمی کردم و هیچ کدوم از آن چهره های آشنا هم هیچ کمکی بهم نمی کردند... زشتی های زندگی رو با تمام وجودم حس کردم و فهمیدم که هستند و هر چقدر هم فرار کنم باز هم جایی رو خالی از اونها پیدا نمی کنم. به این واقعیت رسیدم که هر چقدر هم که بخوام از دردسر و مشکلات دور بشم و فرار کنم تا دامن من رو نگیرند، باز هم به نوعی دیگه، سر راهم ظاهر می شوند. دیدم که حتی چهره های آشنا هم واسم وحشت زا هستند و بدون اینکه به من آرامش ببخشند و راه رو بهم نشون بدهند، فقط می آیند و می روند.
خواب دیدم توی یک مجلسی با تمام توانم بحث می کردم و از خودم و عقایدم دفاع می کردم ولی هیچ کس حرف های من رو نمی فهمید و من رو باور نداشت. آنقدر فریاد زدم که مثل کسی که میکروفونش رو قطع کرده باشند صدای من هم قطع شد و دیگه کسی حتی صدای من رو هم نمی شنید. اینجا بود که به جنون رسیدم و زدم بیرون و مثل دیوانه ها، با تنی بی حس و ناتوان، با نگاهی مبهم، ساکن، ساکت و پر از حس بی گناهی و معصومیت توی خیابونها آواره شدم و به تماشای دیگران و گذران زندگی نشستم... با تمام وجودم سختیِ اینکه شنیده یا فهمیده نشی یا اینکه سعی کنی خودت باشی و به روش خودت فکر و زندگی کنی ولی سد راهت بشوند رو حس کردم. دیوانگی و حس بی حسی اون رو درک کردم و فهمیدم که جنون به معنای ندیدن واقعیات زندگی و نفهمیدن اون نیست که بر عکس در عالم دیوانگی همه چیز رو میشه بهتر و مفهوم تر درک و حس کرد. من دیوانه ای بودم که دیوانگی و زندگی رو می فهمیدم اما راهی برای تغییرشون نداشتم و فقط با نگاهی گنگ و سرد از کنارشون رد می شدم و دیگران هم یا من را نمی دیدند یا اگه می دیدند هم بعد از نگاهی از روی تحقیر یا ترحم رد می شدند و من، تنهای تنها در عالم دیوانگی رها بودم.
خواب دیدم به بستر بیماری افتاده ام. خواب دیدم به لحظه جدا شدن روح از بدن رسیدم و دیدم که وقت جان دادن من، اطرافیانم بی توجه به دست و پا زدن من و مرگ من و تلاش دکترها و پرستارها برای زنده نگه داشتن من، فقط برای رسیدن به مال الارثم تلاش می کنند... خودخواهی دیگران، مرگ و رفتن و قانون زندگی رو با تمام وجودم حس کردم و عجب از اینکه در اون لحظه برخلاف همیشه، از مرگ نمی ترسیدم و هیچ حسی نسبت به جدایی همیشگی از دنیا و عزیزانم نداشتم و تنها از دیدن اطرفیانم و رفتارها و کردارشون و از قانون زندگی که درمورد من هم استثنا قائل نبود متعجب بودم و بهت زده.
انگار هیچ راه فراری از واقعیت ها و بی توجهی به زندگی نیست. زشتی ها را از در که برونی باز از پنجره می آیند تو. زندگی رو با تمام زشتی هاش باید دید و باهاش کنار اومد. فرار از "زندگی" و "خود"، با مفهوم و حس "زندگی" و "خود" تناقض داره که تحقق این پارادوکس هم تا وقتی زنده ایم محاله.
ناخودآگاه گهگاه از خودآگاه بیدارتر و آگاه تره و حتی می تونه آینده را هم بهتر از خودآگاه پیش بینی کند. خواب و رویا گهگاه از خود واقعیت هم ملموس ترند و کابوس ها همیشه از آنها واقعی تر به نظر می رسند. "
این روزها سخت دلتنگ روزهایی هستم نه چندان دور!
دلتنگ روزهایی از چنین ماهی در سالهایی نه چندان دور که شهر و مردمش، حتی اگر که معتقد نبودند به این سنت هر ساله اما در ساعت پایانی روز، با شنیدن صدای "ربنْا"ی آن شهره شهر همیشگی و سبز به حاشیه راندهشده امروزی، معنویت خاصی را به جشن مینشستند و شور و آرامش لطیفی را زیر پوست خود و شهرشان حس میکردند. و من نیز هم اگرچه نه عمیقاً و با یقین که دستکم در ظاهر و با اندک فاصلهای از شکهای همیشگی سعی میکردم شریک کنم خود را در آن حس خوب ناشی از باور و یقین و ثبات ظاهری و معنویت شهر.
اما امسال خالیتر از هر سال، بیحستر شدهام به هر آنچه رنگ و بوی معنویت دارد. تنها حسی که در خودم این روزها سراغ دارم، حس انزجار و نفرت است از هر چه دروغ و فریب و ریاست؛ زشتیهایی که در پوستهای زیبا و فریبنده از دین و اخلاق و الهیات پنهانشان میدارند و عجب و چه خوب که دیگر حنای این پوسته ظاهری برای ما رنگی ندارد!
از یاد و دلم بیرون نمیرود روزهایی در دو سه ماه قبل که چه شور و شوقی در شهر جاری بود و مردم شهر با چه روحیه و یقینی به پیشواز تغییری میرفتند که فرارسیدن امید و زیبایی را نوید میداد و فرار رخوت و زشتی را. و من هم با اندک شور و خرده انگیزهای که مقارن بود با کمرنگ شدن شکها و ناامیدیهایم، حسی داشتم از ثباتی نسبی و آرامشی نشأت گرفته از آن. حسی از یقین و باور به تغییری که وعده داده میشد و به تلاشی که از ما انتظار میرفت برای رسیدن به آن تحول. و چه روزهای شیرینی بود و عجب معنویت و زیبایی و همدلی خاطرهانگیزی در شهر جاری بود آن روزها!
اما چه شد که ناگهان یک شبه آن همه شور و شوق و انگیزه و روح از رگهای شهر به زمین ریخته شد و جای آن را شوک و وحشت و حسرت گرفت! چه شد که امید به آینده و تغییر، ذوب شد و ترس و ناامیدی و انتظارِ آیندهای شوم در دلهامان یخ زد! چه شد که پرچمداران این موجِ در پیِ تغییر، به زانو درآمدند و یقین خود را با چشمان خونبار خود و در مقابل چشمان اشکبار ما سر بریدند! و ما را با این شک و آن شوک عظیم تنها گذاشته و دنجنشین کردهاند!
نمیدانم آن معنویت و آن شور و شوق چه شد و چهها خواهد شد! اما خوب میدانم که این روزها من بیش از همیشه خالیام و در کشمکش با غولی به نام شک و عدم ثبات درونی؛ اسیر ترس و وحشتی کشندهام نسبت به امروز و آینده.
این روزها شک خورهای شده در وجودم؛ شک به همه چیز و همه کس. قادر نیستم بیاندیشم، حرف بزنم و به قضاوت خود و دیگران بنشینم و تصمیم بگیرم کدام درست، کدام غلط و کدام راه، کدام بیراه! به شک افتادهام که تا چه حد این راه پیش رویم، راه است و تا چه حد از ترکستان به دورم. روزهایم پر است از عدم ثبات و نبرد با شک و پرسشهای ذهن و دلی که به هیچ قاموسی باور ندارند این روزها.
اگرچه سالهاست که به آئین بیآئینی گرویدهاند و سالهاست که تنها به کار و اندیشهای تن میدهند که در آن لحظه از زندگی و با آن حد از خرد و احساس و تجربه کمتر احمقانه به نظر میرسیدهاند؛ و آن هم نه با یقین و باور کامل که همیشه شکی دلهرهآور پاهایم را لرزانیده است و دلم را سست کرده. و همین است که سالهاست حس عدم ثبات و عدم امنیت در من جا خوش کرده و روز به روز در عمق بیشتری خانه می کند و همه آرامش من را بر باد میدهد؛ و امروز به جایی رسیده که سخت به ریشه میزند!
من این روزها سخت دلتنگ آن روزهای دور و نزدیکی هستم که یقین و باوری هرچند نسبی و کمثبات در بساطم یافت میشد؛ و به سوگ آرامشی نشستهام که شاید ظاهری و دروغین اما در گوشهای کوچک از دلم خانه کرده و چراغ کمسویش را با خون دل روشن نگه میداشت.
درست که بخشی از آنچه باور داشتم چیزی جز القائات جمعی نبود و سرنخ آن می رسید به عدم کفایت اندیشه و فقدان شک ناشی از این بیکفایتی. و درست که بخشی دیگر از این باور و یقین، اگر نه کاملاً بخاطر فقدان پایههای باثبات منطقی و عقلی و حتی دلی، که بخاطر اندکی مصلحتاندیشی و اندکی دیگر جبر زندگی، تنها در اندیشه ریشه میدواندند و در عمل کمتر نمود مییافتند.
اما آن روزها از شک خبری نبود و بخشی از ذهن و دلم در سکون بود و بخشی دیگر غرق در حس خوبی از یقین؛ حتی اگر اولی را خواب و غفلت بنامیم و دومی را هم عقیم و بیهوده و شاید دروغین اما هر چه بود آرامش بود آرامش و چه بد که این یکی هم از نوع قبل از طوفانش بود!
اتفاقاتی که در این دو هفته اخیر بعد از انتخابات در ایران افتاد رو هنوز نتونستهام درست و کامل درک کنم و برای خودم تجزیه و تحلیلی منطقی داشته باشم. هنوز هم مثل همان صبح روز شنبه 23 خرداد بعد از شنیدن این خبر که در نتایج اعلام شده، احمدینژاد 10 میلیون از موسوی جلوتره بهتزدهام و تعجب و بهت من بعد از گذشت این دو هفته نه تنها کم نشده، بلکه با اینهمه اتفاقاتی که در این مدت دیدم و شنیدم و حس کردم بیشتر هم شده. حوادثی که شاید فقط به واسطه کتابهای تاریخ، فیلمهای ساختگی یا واقعی، عکسها و یا خاطرات کسانیکه از نزدیک آنها را تجربه کرده بودند میتونستم تصوری ازشون داشته باشم یا اتفاقاتی که یک روزی فکر میکردم رؤیا یا خیالپردازیه و به این خاطر که سطح آگاهی سیاسی و جسارت مردم هنوز پایینه شاید حالا حالاها توی ایران تحققناپذیر باشه و...
1. اونچه که بیش از همه من رو متعجب میکنه بزرگی دروغ و فریبی است که از همان فردای انتخابات سعی میکنند برای ما به شیوههای مختلف باورپذیرش کنند. من به هیچ عنوان نمیتونم باور کنم کسی که در چهار سال اخیر هر جا میرفتم به دلایل مختلف با ناله و گله ازش یاد میکردند نزدیک 25 میلیون رأی بیاره یا اینکه کروبی بعد از اینهمه تلاش در 4 سال گذشته و اینهمه وعده در طول مبارزات انتخاباتیش که ذهن و دل قشرهای مختلفی از مردم رو نشونه میرفت فقط تونسته باشه در حدود 330 هزار رأی رو به خودش جلب کنه! من هیچ وقت نمیتونستم حتی تصور کنم که کسانیکه این نتایج رو تدارک دیدند و اعلام کردند تا چه حدی میتوانند من و ما و قوه تفکر و داوری ما رو دست کم بگیرند!
2. پافشاری و ثابتقدمی موسوی و کروبی و حتی رضایی در همین حدی که تا قبل از عقب نشینیش داشت برای من واقعاً تعجببرانگیز بوده؛ چون ما عادت کرده بودیم به عقبنشینیها و این علتتراشیها که آقایان یا دستهای پشت پرده نمیگذارند ما طبق عقیده و سلیقه خودمون عمل کنیم یا برای حفظ منافع نظام باید از فلان موضع کوتاه اومد یا مصلحتها (که احتمالاً یکی از اونها حفظ مقام و وجهه شخصیتی در نظام بوده) حکم میکنند که فلان وعده داده شده محقق نشود و... در ضمن وجود اینهمه تقابل و تضادی که در سطوح بالای مملکتی بوجود اومده و جبههگیریهای صریح و بعد هم علنی و عمومی شدن اونها هم هنوز من رو متعجب میکنه.
3. من هنوز هم نمیتونم باور کنم که برپایی و شرکت در یک راهپیمایی واقعی و عظیم توسط اونهمه ایرانی اعم از زن و مرد از سنین و اقشار مختلف که با من همسو و همهدف هستند یک خواب نبوده! من هنوز اون حس خیلی خیلی خوبی که توی اون جمعهای بزرگ داشتم رو نتونستم کامل درک کنم؛ حسی که نه فقط به من انرژی و جرأت و جسارت و هویت بیشتری میداد بلکه امیدی رو در دل من زنده میکرد که اگر نتونم به قاطعیت بگم هیچ وقت تجربه نکردهام اما میتونم به جرأت بگم که سالهاست ازش بیبهرهام.
4. هنوز از دیدن وحشیگریها و بیرحمیهایی که این روزها دیدم و در موردشون بارها شنیدم در شوکم. هنوز هم نمیتونم باور کنم که یک ایرانی میتونه دستور ضرب و شتم و کشتن وحشیانه هموطن خودش رو صادر کنه و یک ایرانی دیگه هم اون رو اجرا کنه. و همه اینها به این گناه که این فرد هموطن یا این جماعت از هموطنان و همکیشان با اون شخص همفکر و همسلیقه نیستند و اختلاف عقیده دارند و روی اعتقاد خودشون پافشاری میکنند یا برای فهمیدن حقیقت و رسیدن به حقشون تلاش میکنند یا در مقابل بیعدالتی یا ظلمی که معتقدند صورت گرفته اعتراض میکنند...؛ یعنی در راه ارزشهایی (مبارزه در راه عقیده، حقیقتیابی، عدالتخواهی، حق طلبی، مبارزه با حقکشی و ظلم و...) تلاش میکنند که سالهاست به نام دین اسلام و به نام اصول اخلاقی توصیه و تحسین شده در کل تاریخ، از طرف خانواده و مدرسه و دانشگاه و رسانهها و جامعه به ما تلقین و در ذهن و روح ما ثبت میکنند. من هنوز صحنهها و تصاویر خون آلودی که دیدم رو به وضوح در ذهنم دارم، تا حدی که خواب و خوراک رو تا حد زیادی ازم گرفته، پس نمیتونم باور کنم که مسببان ریز و درشت این وقایع با استناد به هشدارهای درست یا غلط قبلیشون خودشون و تقصریشون رو توجیه کنند و آرام بخوابند و زندگی کنند.
5. جرأت و جسارت معترضین، همدلی و تلاششون برای هماهنگی یا کمک به بقیه و تسلط روح جمعییی که شاید تجربه و حسش رو قبلاً اصلاً نداشتیم هم من رو متعجب میکنه. همه اون جمعیت در حالیکه کاملاً به این موضوع آگاهی دارند که ممکنه کتک و باتوم بخورند یا هدف تیراندازی قرار بگیرند یا دستگیر بشوند اما باز هم هر روز بعدازظهر آماده میشوند تا در یکی از میادین شهر تجمع کنند و اعتراض خودشون رو از طریق یک روش مسالمتآمیز نشون بدهند و حتی برای این کار در حد توانشون هزینه بدهند... در کنار این مسئله یک موردی که این روزها برای اکثریت مردم تعجببرانگیز بود حضور پررنگ و قدرت زنان و دختران در این تجمعها و اعتراضاته. این حضور و جسارت و شهامت و تلاش زنان و دختران، که البته برای کسانیکه تجمعهای زنان در روزهای هشت مارس یا 22 خردادها رو دیدهاند موضوع عجیبی نیست، بسیار انرژیبخش و امیدوارکننده است و یک حس خیلی خوبی از هویت جمعی و غرور و افتخار و انگیزهای رو خصوصاً در خود زنان ایجاد میکنه که وصفناپذیره.
6. من از برخورد مردم عادی درگیر زندگی روزمره و یا اون عده معلومالحال همیشگی نسبت به این اتفاقات و به خاک و خون کشیدن هموطنان و همکیشانشون نه فقط متعجب که عصبانیم. این بیتفاوتی و انفعال دسته اول و این حمایت کورکورانه یا بیتوجهی به حقایق یا توجیه غیرعقلانی و غیردینی از طرف دسته دوم در مورد برخوردهای خشن نامزد منتخبشان تا کی و تا کجا؟!!
...
این روزها خیلی چیزها از حد قابل تصورشون گذشتهاند و من و ما رو بهتزده کرده و میکنند!
این روزها همه جا بحث انتخابات و رأی دادن یا ندادن داغ است و هر کسی سعی میکند نظر خود را از تحریم و زیر سؤال بردن آزادی و دموکراتیک بودن انتخابات در ایران گرفته تا انتخاب فردی مثل احمدینژاد و سینه چاک کردن برای "نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران" به نوعی توجیه کند و پایان اکثر این بحثها خصوصاً بحثهای غیررسمی و عوامانه از چند حالت خارج نیست: یا دو طرف نتیجه میگیرند که چه ما رأی بدهیم، چه ندهیم رئیسجمهور آینده از قبل تعیین شده؛ یا اینکه در این میدان حال انتخابات باشد یا انتصاب، هر کس پیروز شود چندان تفاوتی در حال و اوضاع مردم و مملکت ایجاد نخواهد شد؛ یا دو طرف پیش خود حکم به حماقت یا کمسوادی و ناآگاهی سیاسی طرف مقابل داده و خودشان را برای خودشان بر موضع مطلقاً حق مینشانند.
افرادی که بحث میکنند دیدگاههای مختلفی دارند ولی در آخر یا رأی میدهند یا نمیدهند که هر دو به نوعی انتخاب میکنند. من هم این روزها ذهنم درگیر انتخابی است که باید بکنم و تا امروز فقط به این نتیجه رسیدهام که رأی میدهم؛ حالا به موسوی یا کروبی، هنوز نمیدونم.
من فکر میکنم آن عده که رأی نمیدهند یا در کل نسبت به این گونه مسائل بیتفاوت هستند/شدهاند، یا نه، برای آنها سرنوشت سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، حقوقی و بینالمللی کشور در چهار سال آینده مهم هست اما به علت نقدهای ریشهای و گستردهای که به اوضاع فعلی دارند رأی انتخابات را سالم نمیدانند و آن را تحریم میکنند.
اما به نظر من تحریم گزینهای سوخته است و به دلایل مختلفی تحریم در ایران جواب نمیدهد. من معتقدم دو نوع تحریم داریم: تحریم فعالانه و تحریم منفعلانه یعنی تحریم یا همراه با فعالیتهای اعتراضآمیز و تحولخواهانه برای علنی کردن این نقد و اعتراض و تحریم و درخواست مطالبات است یا بدون این فعالیتهاست و همراه با خانهنشینی و پنهانی غر زدن و دو دستی سر و کلاه خود را چسبیدن و... صورت میگیرد.
به نظر من تحریم منفعلانه یا تحریم انتخابات بدون فعالیتهای اعتراضآمیز برای علنی کردن نقدها و مخالفتها نتیجهاش در حد صفر است و چندان فرقی با همان بیتفاوتی و بیخیالی ندارد. حتی اگر در کنار این تحریم، فعالیتهای پنهانی و غیرعلنی، در حد خرد و زیرساختی و با هدف نتیجهگیری بعد از یک برنامهریزی درازمدت و تغییر و تحولات ناگهانی دنبال شود باز هم این گزینه در ایران چندان که باید مورد استقبال نیست و نتیجه مطلوبی در پی ندارد.
مشکلات مردم ما، از سطوح و قشرهای فرهنگی و اجتماعی مختلف مشکلاتی هستند که به زندگی روزمره و به ابتداییترین مسائل زندگی یک انسان قرن بیست و یکمی مربوط میشوند و این مشکلات با فرصتسوزیهایی که از زندگی، تحصیل، شغل، حق انتخاب و ... آنها میکند در کل، زمان حال آنها را گرفته و چشمانداز آیندهشان را هم سیاه کرده است.
با این مشکلات کمتر کسی است که صبر و حوصله برنامهریزیهایی وقتگیر برای اهدافی متعالی در درازمدت را داشته باشد؛ تازه آن هم برنامههایی که روند آنها غیرعلنی و پنهانی صورت میگیرند و با همان استراتژی زودپز و ترکیدن آن بعد از بالا بردن شعله، نتیجه ملموسی که در زمان حال ندارد هیچ، اوضاع زندگی آنها را هم در هر قدم بدتر میکند تا شاید روزی این زودپز بترکد.
من فکر میکنم حتی اگر تا مدتی هم به زور و خواهش و تمنا، گزینه تحریم این مردم را با خود همراه کند و مردم را به شوق یک تغییر بنیادی متحمل مشکلات متعدد نگه دارد، این مسئله تنها برای مدتی کوتاه دوام میآورد و چه بسا بعد از آن مدت کوتاه وضع آگاهی و دغدغه تغییر بین تودهها بدتر از قبل هم بشود.
چراکه ممکن است بعد از مدتی توده نسبت به هر گونه اقدامی، چه اصلاحی و چه انقلابی، بیتفاوت شود و از آنجا که دسترسی به وسایل آگاهیبخشی و اطلاعرسانی آسان نبوده یا کاملاً در انحصار قدرت قرار گرفته و آزادیها بدون مانعی جدی، سلب یا بسیار محدود شدهاند و توده بیتفاوت هم خودش بدنبال آگاهی و کسب حقوق خودش نمیرود، پس نتیجه هیچ؛
یا اینکه ممکن است این توده هم جزئی از موج داخل نظام شود و به پوپولیستیترین وعدهها و شعارها رأی دهد یا تنها بخاطر شعار "بر حسب وظیفه شرعی و ملی"، حتی شده برگه سفید در صندوق میاندازد، چندان هم برایش مهم نیست که چه کسی رأی میآورد چون نیازهایش در حداقلها تثبیت شده و ثابت ماندهاند و خودش که سعی نمیکند آگاهی خود را بالا ببرد، قدرت هم این آگاهی را برای او نمیسازد.
و اما تحریم فعالانه یا تحریم با فعالیت اعتراضآمیز و تحولخواهانه و آگاهیبخشی علنی که در ایران یا عملاً صورت نمیگیرد و فقط در حد شعار باقی میماند و وقت عمل و فعالیت، ترس و مصلحت مانع پذیرش هزینههای تلاش برای رسیدن به هدف میشود؛ یا اگر نمود عملی پیدا میکند از جانب گروههایی کوچک و پراکنده صورت میگیرد که هر کدام علاوه بر مقابله با نقد و مخالفت و کارشکنی قدرت، از سوی گروههای کوچک مخالف وضع موجود هم حمایت نمیشوند و هر گروه خودش به تنهایی اعتراض میکند، مقاومت میکند، محاکمه میشود و به زندان میرود و هزینه میدهد و هزینه پشت هزینه.
و توده هم همچنان بیتفاوت است چون نیازهایش را برایش در حداقلها تعریف کردهاند، با قدرتی انحصاری و سلطهای مطلق، آگاهیش را در سطح پایین نگه داشتهاند، نسبت به دغدغهها و ارزشهای این گروههای کوچک بیتفاوت شده یا اصولاً توان مقابله یا حداقل حمایت از موج مخالفتها را ندارد و هزینههای این اقدامات برایش بسیار سنگین و سخت است. یعنی حتی اگر امیدوار باشیم که مردم به حداقلی از آگاهی دست پیدا میکنند، باز هم کسی که امروز اعتصاب کند و سر کار خود حاضر نشود یا در اعتراضی خیابانی نسبت به وضع موجود شرکت کند، فردا از سر کار اخراج میشود و گرسنه میماند و سر ماه آواره خیابانها میشود، چطور میتواند هزینههای اقدامات انقلابی و یا برنامههای بلندمدت را تحمل کند! در ضمن هنوز چهره انقلاب و آثار و عواقب قبلی از جامعه پاک نشده و این حقیقت تاریخی که هیچ انقلابی، به ثمره مثبتی نرسیده برای همه ملموس است و جامعه نسبت به تغییرات بنیادی و ناگهانی خوشبین نیست.
در حال حاضر در ایران یک مسئله دیگر هم برای دلیل تحریم مطرح است و این خودداری از رأی دادن غیر از اینکه ممکن است از روی بیتفاوتی باشد یا احتمالاً در راستای برنامههای بلندمدت برای ایجاد تغییرات بنیادی و ناگهانی صورت گیرد، از سوی بسیاری از تحریمیهایی که در ضدیت با نظام هستند و انتقادات شدیدی به اوضاع فعلی دارند به این علت دنبال میشود که از رأیشان به عنوان مهر تأیید و مشروعیتبخشی به اوضاع فعلی سوءتعبیر یا سوءاستفاده نشود.
اما من معتقدم کسانیکه تکتک آراء را تأییدی بر مشروعیت نظام میخوانند چند میلیون رأی کمتر را به هیچ عنوان، دلیلی برای زیر سؤال رفتن مشروعیت ندانسته و به این گونه تعبیر و تفسیر نمیکنند. در واقع همانطور که قبلاً هم ثابت شده، میزان رأی یک منتخب نه جای پای او را محکم میکند نه میتواند موقعیت او را متزلزل کند.
این است که من در حال حاضر تحریم را گزینهای سوخته میدانم که دیگر امتحانش را پس داده و بینتیجه بودنش مشخص شده است و معتقدم رأی ندادن یعنی از دست دادن یک فرصت برای کنار زدن کسی که با من در ضدیت تمام است.
در واقع من هم مانند بسیاری دیگر، رأی میدهم تا کسی که دلم نمیخواهد به قدرت نرسد نه اینکه کسی که دلم میخواهد و ایدهآل من است (اگر در بین کاندیداها میبود) در صدر قرار بگیرد. من رأی میدهم نه چون میخواهم دولت ایدهآلم روی کار بیاید بلکه بیشتر به این دلیل که اوضاع فعلی را نمیخواهم و تنها راه مسالمتآمیز فعلی که هم زود-بازده است و هم نتیجهاش واضح و آشکار، همین انتخاب یک فرد است که با دیدگاه و ایدهآلهای من بیشترین همسویی را دارد. من رأی خود را به تلاشی برای مخالفت با آنچه که جریان دارد تعبیر میکنم. همین!
The sky is so much clear
It’s nice to me, my dear
I’m so OK! I really mean it
Have u ever experienced it؟
I’m alive or I’m dead?!
Smokes turning around my bed
The bottle is quite empty
U can’t believe , I’m still thirsty!
Is it real , or do I dream?
U r here , I can feel!
Ur voice, ur arms, ur eyes!
My name, my body, my eyes!
Feeling ur lips on my finger tips
Having them breathe on my thirsty lips
Lips on lips, our eyes r shut
We can’t stop, our arms r locked
I bear ur body on mine
It seems we both would like!
I hear u calling me
It’s really great to me
“I love U, I love U….”
We don’t wanna stop it soon
We r hot, our bodies r so sweating
How fast we both r breathing!
U lose ur fingers between my hair
Hearing me whisper next to ur ear
We r tired , we r so calm
It’s finished, it’s almost dawn
I look at the sky, stars have gone
I turn to u , u also have gone
Awake again! It was just a dream!
I loved that, so Another Drink!
“Marjan Namazi”
16/8/86
چند روز پیش از خودم پرسیدم: بزرگترین مشکل زنان در ایران چیه؟ فکر کردم تا بتونم توی جوابم بزرگترین مشکل زنان در کشورم که هم فراگیره و هم ریشهٔ بسیاری از مشکلات دیگه رو بگنجونم. توی ذهنم خیلی چیزها رو مرور کردم اما در اولویتبندی اونها برای خودم و پیدا کردن یه جواب سرراست به این سوال به مشکل برخوردم:
عدم استقلال مالی و وابستگی اقتصادی که اکثر زنها باهاش درگیرند و خیلی از مشکلات زنان از این مسئله ناشی میشه؛ این یکی از بزرگترین موانع برای مبارزه زنان با خشونت و ظلم و تبعیضی است که نسبت به زن و حقوق انسانیش وجود داره. زنی که از لحاظ مالی وابسته است جسارت مقابله با موانع و خشونتی که بهش روا داشته میشه رو نداره. در واقع با وابسته نگه داشتن زن از لحاظ اقتصادی، یکی از ابتداییترین و کلیدیترین ابزار مبارزه از اون گرفته میشه.
عدم استقلال فکری و شخصیتی که یکی از مهمترین مشکلات زنانه و علیرغم اینکه پنهانتر از عدم استقلال مالی اونهاست اما به نظرم اهمیتش کمتر از اون نیست. چه بسا این مورد ریشهایتر از عدم استقلال مالی باشه. من فکر میکنم زن اول از هر چیز باید از لحاظ فکری و شخصیتی به بلوغی برسه که بتونه مشکلاتش رو ریشهیابی بکنه و برای حل اون مشکلات، بدنبال راهحلهای ریشهای از جمله استقلال مالی بره. گرفتن این استقلال فکری و شخصیتی و این بلوغ از زن، یعنی تداوم اسارت اون در بند وابستگی و تداوم نقض حقوق انسانیش.
عدم حمایت و تأمین اجتماعی و فرهنگی زنان چه از جانب دولت و نهادهای رسمی و چه از جانب خانواده و گروه دوستان مطمئناً اولین مانعیه که یک زن یا دختر در زندگیش با اون مواجه میشه. همین عدم حمایت اجتماعی و فرهنگی یا بهتر بگم تیشهزنی به ریشه وجههی اجتماعی و فرهنگی زن به عنوان یک انسان و شهروند درجه یک و نه دو و سه است که برای مردم جامعه و خود زنان از زن، تواناییهای زن و حقوق زن تصویرسازی میکنه؛ تصویری که نوع رابطه و کنش مردم جامعه در طول زندگیشون با زن و مسائل زنان رو تعیین میکنه؛ تصویری که روش زندگی زن و نحوه برخورد اون با مشکلاتش رو می سازه؛ تصویری که در حال و آینده زن کلیدی است.
عدم حمایت قانونی یا بیحقوقی زن در قانون یا قانونی بودن تبعیض و ظلم نسبت به زن و حقوق زن هم از ریشهایترین مشکلات زنان در ایرانه. اگرچه فکر میکنم که زن در اولین قدم با فرهنگ و عرف ضد زن مواجه میشه تا قانون ناقض حقوق زن اما عمق عواقب قانونی بودن ظلم و تبعیض و خشونت نسبت به زن و حقوقش رو هم خوب درک میکنم و مهم میدونم؛ اصلاً انگار اینها جوری به هم مرتبط اند که تعیین علت و معلول یا اولویتبندیشون غیرممکن شده. اما اگر زن در مقابله با خشونت و ظلمی که پدرش یا همسرش یا در بالاترین حد دولت و جامعه بهش روا میداره به قانون شکایت نکنه و از جانب قانون حمایت نشه چطور می تونه این مقابله و مبارزه رو ادامه بده و اساساً چطور و با استناد به چه سندی میشه این تبعیض رو زیر سوال برد؟!
نداشتن حق اعتراض نسبت به تبعیض و ظلم و خشونت هم کم از مشکلات بالا نداره. این مشکل کمی نیست وقتی دختر در مقابل زورگویی پدر و برادرش حق اعتراض نداره؛ یا وقتی زن علیرغم تبعیض و خشونت همسرش، باید تمکین کنه و در صورت اعتراض، عرف و سنت و شرع و قانون رو در مقابل خودش میبینه؛ یا در سطحی وسیعتر، وقتی با کسانیکه دغدغه حقوق زنان رو در سر دارند و عزم جزم کردهاند تا با تبعیض و ظلم نسبت به زن در جامعه مقابله کنند مثل مجرم برخورد میکنند و به هر نحوی سعی دارند با هر انگی اونها رو بند نشین یا خونه نشین و ساکت کنند.
ندادن فرصت رشد به زنان و تلاش برای نرسیدن زنان به سطوح بالای تصمیمگیری و مدیریت کلان هم خیلی مهمه. وقتی زن دامنه اختیارات و اِعمال نفوذش کم باشه عملاً کار زیادی از دستش ساخته نیست. من معتقدم زنان هر چقدر هم دست و پا بزنند تا وقتی که نتونند بین سطوح خرد و کلان تعادل و تفاهم به وجود بیارند توانایی حل مشکلات به طور کامل رو نخواهند داشت. ایجاد این تعادل و تفاهم یک کار فوقالعاده وقتگیر و هزینهبره اما اگر زنان بتونند در سطوح بالا وارد شوند و در تصمیمگیریهای کلان نقش داشته باشند راحتتر و سریعتر و کمهزینهتر میتونند به هدف برسند. وقتی برای رسیدن زنان به سطوح کلان، مانعتراشی میکنند، یعنی اینکه پروسه رسیدن به هدف یعنی رفع تبعیض از جامعه رو برای زنان طولانیتر و پرهزینهتر کردهاند و در نتیجه احتمال موفقیت اونها رو پایینتر آوردهاند. و این یعنی یک راهکار اساسی و سیستماتیک برای مقابله با مبارزات حقطلبانه و برابریخواهانه زنان.
این گونه مشکلات کم نیستند؛ مهمتر اینکه دامنه خودشون و عواقبشون هم محدود نیست. گستره تأثیرگذاری اینها نه به زنی که مورد تبعیض قرار میگیره محدود میشه و نه حتی به زنان همنسل اون؛ بلکه این مشکلات و عواقبشون میتونند به شیوههای مختلف زندگی نه فقط زنان که مردان و خانوادههای چند نسل رو تحت تأثیرات منفیشون بگذارند.
اینها همون مشکلاتی هستند که راهی جز عقبماندگی فکری و شخصیتی و غرق شدن در زندگی نامتعالی روزمره، وابسته موندن و سوختن و ساختن در برابر خشونت و ظلم، فرار و تنفروشی و یا خودسوزی و خودکشی رو پیش پای خیلی از دختران و زنان ایران که بیش از بقیه همجنسانشون زخمخورده این مشکلات هستند نمیذاره.
اما واقعاً کدومشون از همه مهمتر و ریشهایتره؟!!
من محبوس در اتاقی پر از پنجره، اما پنجرههايی همه بسته، چون پرندهای سر كنده به هر پنچرهای میكوبم تا راهی به بيرون مگر يابم؛ راهی به آرامش، آزادي، به آن زندگی آرمانیخويش. قبل از آنكه ديگر جانی در بدنم نمانده باشد.
نمیدانم چرا كسی از آن دنيای بيرون اتاقك شيشهای من، مرا به سنگی ميهمان نمیكند؛ به سنگی برای آزادي!
اما نه! دريغ و صد افسوس كه تمام آنها بيرون از اتاقك شيشهای من، خود در خانههايی شيشهای محبوسند و در انتظار سنگی برای آزادي.
سپيده است باز و من هنوز بيدار. كمكم پنجرههای آن خانههای شيشهای دوباره رنگی از نور میگيرند و سكوت شب آرام آرام ذوب میشود و هياهوی روزی ديگر آغاز. هياهوی آنهايی كه از آن آرامش كذايی شب، جانی دوباره يافته، بال و پر زدن آغاز ميكنند و بر در و ديوار آن خانههای شيشهای خويش میكوبند.
اما من چه؟ كه حتی از آن آرامش دروغين شب، هر شب بینصيبم! با چه نيرويی باز آغاز كنم بال و پر زدن را؟
زبان چشمكهای ونوس آرمانی خويش را خوب میدانم. از خيلی دور اما خيلی نزديک میگويد:" به شوق آن زندگی آرمانی پر از نبض آزادی، آغاز كن زندهگی دوباره. كه این شروع و آن بال و پر زدن در پی زندگی، برای آزادي، از آنٍ زندهی پر از زندگیست. و آن شوق بزرگترين سهم توست از زندگي."
بازم یک سال دیگه تموم شد و سال جدیدی جاش رو گرفت. چقدر این آمد و رفتها سریع اتفاق میافته. گاهی آدم رو واقعاً به حیرت میندازه.
فصل بهار رو دوست دارم نه فقط به این خاطر که متولد این فصل و زیباترین ماهش یعنی اردیبهشت هستم. بلکه به این خاطر که حس میکنم توی این فصل خصوصاً اوایلش همه چیز یک طراوت خاصی داره . جوانی طبیعت و تازگیش گاهی واقعاً روح آدم رو مست و هوای ملسش جسم آدم رو نوازش میکنه. بهار واقعاً زیباست.
از لحظه تحویل سال متنفرم. اون لحظاتی که آدم پر از انتظار می شه و به درون خودش می خزه. جوری که انگار توی ثانیههای آخر توی این دنیا فقط خودتی و خودت. تنهای تنها. میگن باید توی اون لحظه آرزو کرد و امیدوار بود. اما من معمولاً نمی دونم چه آرزویی دارم و اگه هم بدونم از اینکه از خدا و سرنوشت و چیزهایی بخوام که خارج از کنترل من هستند بدم میاد. از اون استیصال متنفرم. از انتظار برآورده شدن آرزوم بدون اینکه بتونم کاری برای برآورده شدنش بکنم جز اینکه فقط امیدوار باشم بدم میاد. مرور سال گذشته در چند ثانیه و مقایسه نوروز امسالم با سال قبلم و تصور مبهم سال پیش رو و نوروز آیندهام برام عذابآوره. ضربان قلبم رو بالا میبره و نفسم رو به شماره میندازه . اینها ناشی از استرس زیاد اون لحظه است و من از استرس و انتظار و استیصال بیزارم.
به هر حال ظاهراً فعلاً کاری جز امیدواری از دستم ساخته نیست. پس امیدوارم سال ۸۸ بهتر از سال ۸۷ و سال های قبلش باشه و اتفاقهای خوب بزرگ زیادی بیفته که توی نوروز سال آینده بتونم با مرور اونها لحظات تحویل سال نو م رو زیباتر و آرومتر کنم و مثل خیلیها ازش لذت ببرم و به جای اخم و سکون و سکوت و استرس و اشک هر ساله، لبخند و شادابی و آرامش رو تجربه کنم.
پینوشت: اولین هدیه سال نو بنده، البته بعد از آلرژی فصلی که هر سال قبل از بهار به سراغم میاد، هنگ کردن ناگهانی لپتاپم در شب سال نو بود که باعث شد سه بار در سال جدید من ویندوزم رو پاک کنم و دوباره بریزم؛ دومین عیدی من هم پایان حجم اِیدیاِساِلم باز هم در شب سال نو بود که تا همین یک ساعت پیش یعنی بامداد روز سوم فروردین ادامه داشت... از قدیم گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداست. امیدوارم این مسئله در این مورد و واسه من صدق نکنه.
"روز جهانی زن مبارک."
این جملهای بود که امروز روی تخته سیاه کلاسمون در کانون زبان ایران نوشتم...
همکلاسیهای من در کلاس فرانسه کانون یا دانشجو هستند یا فارغالتحصیل شده و در حال حاضر شاغلند. و البته جدای از این مسئله با شناختی که در طول این چند ترم نسبت بهشون پیدا کردم میدونم که همهشون از اون دسته دخترها و زنهایی هستند که دو وجب جلوتر از دماغشون رو هم میبینند و اهل مطالعه و فیلم و روزنامه هستند و کلاً از فکر کردن و با دقت دیدن دنیای اطرافشون فرار نمیکنند. اما امروز هیچ کدومشون متوجه نبود که هشت مارسه و تقریباً نصف بیشترشون نمیدونستند که مناسبت نامگذاری هشت مارس به عنوان روز جهانی زن چیه!! برام خیلی عجیب بود! چرا باید این روز انقدر ناشناخته یا مسکوت مونده باشه؟!
یکی دو تا از خانمهای خانهدار و چادری ساعت قبل که کلاس عربی داشتند هم قبل از اومدن بچههای خودمون این جمله من رو خوندند. بیخبری اونها از این روز برام چندان عجیب نبود. چون اونجور که از ظاهر امر میشد فهمید چندان پیگیر این جور مسائل و اخبار جهانی و دغدغههای برابری خواهانه و عدالتجویانه فمینیستی نبودند و تنها راه ارتباطشون هم با دنیای خارج از آشنایانشون جعبه تلویزیونه که اون هم مثل دیگر اقسام رسانه در کشورمون هشت مارس براش يه تابوئه. پس از کجا باید میفهمیدند اگه من این جمله رو نمینوشتم و این روز رو بهشون تبریک نمیگفتم!!
بحث من فقط بحث روز جهانی زن و بیاطلاعی خیلیها از اون نیست. این فقط یک بخش خیلی کوچک از مسکوت موندن مبارزات و تلاشهای زنان آگاه و فعاله که البته متعاقباً باعث میشه خیلی از مشکلات و مسائل زنان و واقعیتهای زندگی اونها هم در سایه ابهام باقي بمونه و کمتوجهیها بهشون همچنان ادامه پیدا کنه. عدم آگاهی از وجود چنین حرکتهایی و اهداف و مطالباتشون باعث تکرار چرخه ناآگاهی و سکون و سکوت زنان میشه و فاصله بین این زنان رو با زنان اکتیویست و حامیحقوق انسانیشون بیشتر و بیشتر میکنه. این سکوت و این عدم همراهی یعنی برآورده شدن هدف کسانی که هشت مارس رو تابو کردهاند و تمام تلاششون رو میکنند تا از برگزاری هر گونه مراسمی به مناسبت این روز جلوگیری کنند...
به نظر من کوچکترین کارها مثل نوشتن تبریک روز جهانی زن روی تخته سیاه کلاس هم میتونه مانعی باشه در مسیر کسانیکه هر لحظه بدنبال مانع تراشی برای جنبش زنان هستند.
پس باز هم روز هشت مارس، روز جهانی زن مبارک... امیدوارم هر چه زودتر در ایران روزی برسه که زنان و برابری ذات و توانایی ها و حقوق آنها با مردان نه فقط شعار مبارزاتی قشر خاص يا تعداد محدودی از زنان بلکه در عمل سر لوحه زندگی همه زنان و مردان بشه...
پی نوشت: باز هم هشت مارسی دیگر از راه رسید؛ روزي که در تاريخ مبارزات زنان براي احقاق حقوق خود و حفاظت از کرامت انسانيشان پررنگتر از هر روز ديگري است... این جملات آغازین مطلبی بود که قصد داشتم به مناسبت روز هشتم مارس وبلاگم رو با اون به روز کنم. اما چه بهتر که در سایت تازه نفس سلام نیوز کار شد. چون مطمئنا بازدید اون سایت از وبلاگ من بیشتره و این مطلب می تونه اونجا مفیدتر باشه.
توجه کردید این روزها چقدر ملت از بوق ماشینشون استفاده ميکنند؟ اين آلودگي صوتي چيزي کمتر از آلودگي هوا نداره اما انگار به همون اندازه که به دومي بيتوجهي ميشه، اولي رو هم بيخيالش شديم! در طول روز اگه بخوايم يه خرده توجه کنيم که چقدر بوقهاي بيمورد زده ميشه سرسام ميگيريم.
مثلاً خدا نکنه يه خانمي به هر قصدي (رد شدن از خيابون، به انتظار تاکسي يا فردي خاص، پيدا کردن يه ماشين مدل بالا و راننده توپ براي اتو زدن و ...) کنار خيابون ايستاده باشه؛ اونجاست که رانندگان محترم با فرهنگها، سنها، تيپهاي مختلف که تنها وجه مشترکشون جنسيتشونه، پشت انواع و اقسام ماشينهاشون بوق و چراغ نثار خانوم ميکنند.
خدا نکنه يه ماشيني وسط خيابون خاموش کنه يا خراب بشه يا رانندهاش ذرهاي براي فشار دادن پدال گاز مکث کنه، اون وقت بيا و ببين که رانندههاي ماشينهاي پشتي چه سمفوني بوقي راه ميندازند. حالا اگه اين اتفاق همزمان با سبز شدن چراغ راهنمايي بيفته که مصيبته. (من هيچ وقت نفهميدم مردم ما که هميشه اينهمه عجله دارند که انگار همهشون ديرشون شده تا به کار مهمي که دارند برسند، چرا پس اينقدر هميشه عقباند!)
از همه بدتر بوقهاي خداحافظيه خصوصاً وقتي که بعد از شام مهمونهاي همسايه بغلي دارند زحمت رو کم ميکنند. آخه بعد از اينهمه حرف و روبوسي و سفارشات برای سلام رسوندنها توي پيادهرو و به جا آوردن يه مراسم خداحافظي از همه نظر کامل، اين بوق زدن موقع گاز دادن و دور شدن ديگه چيه؟! يعني اينکه خيلي ارادت داريم؟!
همه قبول داريم که رانندگيهامون از لحاظ رعايت نکردن قوانينش افتضاحه و اين همه تقريباً همهگيره و حتي اگه مخالفش هم باشيم، عليرغم تلاشمون براي اين ساختارشکني رانندگي بيقانون و اندکي قانونمند بودن، همهمون گاهي جوگير ميشيم و انگار ناخودآگاه مثل راننده ماشين بغلي که بهش کلي نقد و اعتراض داريم رفتار ميکنيم. اما به نظرم شروع کردن از بعضي مواردي که خيلي بزرگ و مهم به نظر نميرسند اما آزاردهندهاند خيلي خوبه. مثل همين بوق زدنهاي بيمورد.