از در خونه میزنم بیرون. هوا خیلی گرمه. خیلی. تیر ماهه خوب. مانتویی که تازه خریدم تیره است که واسه تنوع آستین هاش به مد روز تا نیمه سفیده. یقه ی کَت و کلفتی داره که کاملا برجستگی های اون ناحیه رو می پوشونه و از انحراف ملت جلوگیری می کنه. قدش هم شرعی و قانونیه. کفشم اما صورتی رنگ و تابستونیه ولی از ترس مینی بوس و ارشاد و فاطی کماندو و ... یه جوراب سفیدِ سفیدِ سفید به پا کردم که یه کمی از کوتاهی شلوارم رو هم جبران کنه که یه وقت سفیدی مچ و ساق پام دل مومنی رو نلرزونه. شالم، هم رنگش، هم اندازه ش جلب توجه نمی کنه اما خوشبختانه نَمَکی باد از دور و بر گردنم رد میشه و همین هم غنیمتیه. آرایشم طبق معمول خیلی ملایمه و اصلا تو ذوق نمی زنه!
مسیرم تا خیابون اصلی زیاد تاکسی خور نیست و چون تو این هوای گرم حوصله پیاده روی هم ندارم منتظر اتوبوس میشم. بعد کلی وقت یه اتوبوس از دور پیداش میشه. قسمت زنونه اش خیلی خیلی شلوغه. مجبور می شم برم سمت مردونه!! یه پیرزن هم دنبالم میاد اما نای ایستادن نداره و کنار مردی که جای نوه اشه می شینه. همین موقع جناب رانندهء فوق بد اخلاق، که عرق از سر و روش می باره، شروع می کنه با صدای بلند متلک بگه که چرا به حریم آقایون تجاوز کردین و به حق خودتون قانع نیستین و ... اونقدر ادامه میده که پیرزن بیچاره ، در حالیکه خستگی یک عمر بشور و بساب و شوهر داری و بارداری و بچه داری رو با آه و ناله جواب راننده می کنه ، از جا بلند میشه و کنار من می ایسته. زنها شروع می کننبه اعتراض و مخالفت با راننده. اما مثل همیشه صدای مخالفت اونها به جایی نمی رسه.
به خیابون اصلی می رسم. می خوام سوار تاکسی بشم. انگار بازار تاکسی ها هم مثل هوا خیلی گرمه. چند روزی هست که بحث داغ سهمیه بندی بنزین که مدتهاست کردنش نقل هر مجلس و بزرگترین دغدغه یا شایدم بشه گفت سرگرمیِ این ملت ، به عمل رسوندنش. ماشینهای کولر دار با اون راننده های شیک پوششون، چشمک و بوقشون رو نثارم می کنن که تو این گرما واقعا وسوسه کننده ان. بالاخره تاکسی گیر میارم و در جلو رو باز می کنم و سوار میشم. بحث راننده با سه تا مسافر دیگه اش گرمه. موضوعِ بحث هم همون بنزین و آخرین اخبار از کارت سوخت و افزایش سهمیه ها و فروش آزاد بنزین و قیمت احتمالیش و تاثیر اون روی کالاهای دیگه و مسکن و گرونی و تورم بیشتر...ه. هر کدومشون سعی می کنن خبر تازه ای که گرفتن رو به رخ اون یکی بکشن. نگرانن و حق هم دارن. حوصله ام از اینهمه حرفای تکراری ِ اقتصادی میره. یه چرخی تو ذهن خودم میزنم. مشکلات درسی و کاری و خانوادگی و دوستی میان و خیلی زود میرن. یاد خبرهایی که این چند روز اخیر خوندم و شنیدم که ماهیتشون با اخباری که این راننده و مسافراش می گفتن و هر روز از اخبار رسانه ها می شنویم و می بینیم، زمین تا آسمون فرق می کرد، می افتم.
یاد اون بخت برگشته ای که به نام شرع و قانون، به وحشیانه ترین شکل جونش رو، این بزرگترین نعمتی که خدا به آدما هدیه کرده، ازش گرفتن. یاد همسر اون که 11 سال از عمر و جوونی خودش رو به جرم عشق بازی در زندان سپری کرده و منتظر مجازات و سرانجامی که شوهرش بهش دچار شد، مونده،می افتم. تصور می کنم اون لحظه ای رو که خبر سنگسار شوهرش رو بهش دادن و تصویری که از صحنهء اجرای حکم سنگسار تو ذهنش نقش بسته. حکمی که شاید برای خود او هم اجرا بشه! یاد دو فزرند حاصل از چند سال زندگی و عشق بازی این دو می افتم و تصور می کنم آینده ای که انتظارشون رو می کشه. یه بچه ای که از همون ابتدای عمرش فقط مادر و چند تا هم سلولی مادر و دیوار و میلهء سلول مادر رو دیده، وقتی یه زمانی دیگه مادری و سلول مادری نباشه، و از مادر و پدر فقط اسمی که اونهم، همه به ننگ به زبون میارن، مونده باشه، چه آینده ای می تونه داشته باشه!! یاد مردم اون روستا و اون ماموران اجرای حکم می افتم و تصور می کنم اون روز چی دیدن و چه حسی داشتن!! تصور می کنم کسانی که با قساوت تمام، با چشمانی از حدقه بیرون زده و چهره هایی درهم که از فرط گرما و عطش حیوانی رنگ خون گرفته، چه طور به یک انسان که تا نیمه تن در گودالش کرده ان سنگ می زنن و چه طور فریاد ها و ناله ها و التماسهای این انسان را نشنیده می گیرن!! کدام شرع و کدام دین و کدام قانونی این وحشی گری رو تایید میکنه!! پس جایگاه انسانیت کجاست؟!! تصورش هم برام وحشتناکه.
یاد بچه هایی می افتم که به خاطر حمایت از دوستان و هم فکران خودشون، در مقابل دانشگاه خودشون دستگیر می شن و به زندانی که حتی اسمش من رو به وحشت و دلشوره میندازه، برده میشن. تصور می کنم که تنها دختر اون جمع ، چه طور تنهاییِ روز و شبش رو در کنار زندانیای دیگه ای که فکر و دغدغه و کلا دنیاشون با مالِ اون کلی توفیر داره سر می کنه!! یا شایدم توی انفرادی ساعتها منتظر میشینه و به دیوار جلوش زل میزنه و در فکر یه جنبش و تحصن جدید برای رسیدن به هدف مقدس خودش و همراهانش—آزادی-- لحظه ها رو می کُشه!!
یاد حکم هایی که جدیدا برای بچه های فعال حوزه زنان تعیین کرده اند می افتم و سعی می کنم شاید کوچکترین شباهتی بین اونها و کسانی که معمولا حکم حبس قطعی و بدون تعلیق براشون تعیین می شه پیدا کنم. شباهتی بین دانشجویان و نخبه ها و تحصیل کرده هایی که برای اهداف و اعتقادات خودشون—آزادی، برابری، استقلال، و دیگر حقوق اولیهء یک انسان آزاده—تلاش می کنند و از بسیاری از لذت های خودشون میزنن تا گذشته را جبران کنند و حال و آینده ای زیبا تر برای خودشون و دیگر هم جنسان و هم نوعان خودشون بسازند، با دزد و قاچاقچی و تجاوزگر و بزهکار و ...!!!
یاد....
دیگه رسیدم. می خوام پیاده شم که راننده 50 تومن بیشتر از هر روز از من کرایه می خواد. حوصلهء بحث و توضیح ندارم. بهش 100 تومن می دم و یه 50 تومنی پاره پوره بهم بر می گردونه. بازم حوصلهء جر و بحث کردن ندارم. از پله های ایستگاه مترو می رم پایین. شلوغه اما عوضش خنکه. اولین قطار میاد و میره و از بس پره نمی تونم سوار بشم. دومی که میاد یه نگاهی به ساعتم میندازم. دیره و به زور سوار می شم. یه پرس انسانی به تمام معنا. تو این شلوغی صدای گریه و ناله و التماس یه زنی رو می شنوم ، بر می گردم، ریزاندامه و پوستش خیلی تیره است، لهجهء جنوبی داره. دست فروشه. با گریه تعریف می کنه که چه طور کیسه اش رو ازش دزدیدند.
حالم داره بهم می خوره از اینهمه بدبختی!! MP3 ام رو روشن می کنم و با صدایEnigma کمی آروم می گیرم. رسیدم. با کلی فشار و بدبختی پیاده می شم. زشتی ها همه جا چشمک می زنن. دیگه سرم رو بلند نمی کنم تا چیزی نبینم. دیگه هدفون رو از گوشم در نمیارم تا چیزی نشنوم.
چند ساعت بعد همون مسیر رو طی می کنم. به خونه می رسم و نفسی راحت می کشم. هیچ کس خونه نیست. سر و صدا نیست. هوای خونه خنکه. تمیزه. چیز زشتی نه می بینی و نه می شنوی. دراز می کشم و سعی می کنم به هیچ چیزی، چه زشت چه زیبا، فکر نکنم. آروم می شم. تو دلم می گم کاش پایدار بمونه این آرامش تحمیلی و دروغین!!!
واسه این مطلبم توی زنستان یه سرچ حسابی و خیلی دلسرد کننده داشتم: ازدواج موقت یا متعه در چند فرقه و کشور اسلامی. از این جهت می گم دلسرد کننده که، ایران به واسه اینکه بزرگترین کشور شیعی ست و تنها فقه شیعه است که ازدواج موقت رو مشروع می دونه اسمش خیلی بد در رفته. نمی گم خلاف واقعیته اما اصلا خوشایند نیست که توی اکثر مقالات و اخباری که از ازدواج موقت می بینیم و می خونیم ایران یک پای اصلی ماجرا باشه که بزرگترین انگشت اتهام به طرفش درازه.
ناامید کننده تر از فلسفه و سلسله علل مشروعیت ازدواج موقت در صدر اسلام و پس از اون، توجیهات پشتوانهء ترویج جسورانهء این قضیه در ایران کنونی و تو قرن بیست و یکم بود. جدای از اینکه قضیهء ترویج مشروعیت و مقبولیت ازدواج موقت رو تنها پوششی برای مشکلات اصلی و مُسکنی نه چندان قوی برای دردهای جامعه می دونم، از این قضیه هم خیلی دلخورم که اگر معتقدند اسلام نسبت به میل و نیازهای جنسی ِ یک نوجوان 15 ، 16 ساله بی تفاوت نبوده و نمی تواند باشد، منظور از این نوجوانان 15 ، 16 ساله، فقط پسران و آقایان بوده ند. مردانی که بواسطه مشکلات اقتصادی توان تقبل و تامین مقدمات و مؤخرات و همچنین مخارج روال عادی زندگی ازدواج دائم را ندارد. اساسا زن در توجیهات آنها کم رنگ یا شایدم بتوان گفت بی رنگ بوده است.
پی نوشت1: شماره ۲۶ زنستان: ازدواج موقت
پی نوشت 2: شماره ۸ شیرزنان
پی نوشت 3: آدرس جدیدکمپین یک میلیون امضا بعد از شش بار فیلتر
بی ربط: توی چند سال اخیر از تابستون خیلی بدم میومده. اما بازم امسال بد نیست، با اینکه سرم الکی اما شدیدا شلوغه . پارسال و پیارسالم رو که یادم میاد و با الانم مقایسه می کنم خیلی شاد می شم. چون بعد از مدتها به جایی رسیده م که اصلا فسرده نیستم و تا حدی حس رضایت دارم. یه بغل گنده و یه عالمه بوسای گنده تر واسه دوستای دو قلوی عزیزم : سیمین و نسرین. چون این حس خوب رو یه جورایی مدیون اونام.