خیلی کم پیدا می کنیم کسی که از این تضادها مبرا باشه: تضاد با خدا، تضاد با دیگران، تضاد با طبیعت، تضاد با خود، که شامل تضادهایی چون تضاد احساس با عقل، مصلحت اندیشی با شجاعت و جسارت، استقلال با نیاز، مهربانی و رقت قلب با کینه و نفرت و بد خواهی، لذت و کامجویی و ترس از وجدان یا عقوبت .... هم میشه! این تضادها می تونن ریشه در عدم آگاهی و یا فقدان ایمان داشته باشن. یا می شه گفت نبود دلایل منطقی و قابل اعتماد و نهادینه شده به عنوان پشتوانه ای برای کسب آن ایمان و عمل در تنها یکی از آندو سوی مخالف، می تونه علت بوجود اومدن میلی به هر دو سو و عملی دو گانه و در نتیجه احساس گناه و تضادی عذاب آور، باشه.
به عنوان مثال، تضاد با خدا یا همان نیروی برتری که بسیاری از مشکلات ریز و درشتمون رو روی سرش خالی می کنیم و همیشه گله مندیم که چرا با من این کار رو کرد! چرا اینجوری باید باشه! چرا این خدای عالم و عادل و قادر مطلقی که اینهمه ملت واسش رجز می خونن، جلوی این و اون رو نمی گیره و پس عدالتش کجاست و ... ! به نظر من این تضاد، ناشی از عدم آگاهی درست و ایمان واقعیه! که اونهم ناشی از عدم درک صحیح انسان یا عدم صلاحیت مبلغان و متظاهرانِ مومن به همان خدای قادر و عاقل و عادل مطلقه، که همیشه دم از خدا و دین خدا می زنند، بی آنکه در عمل، گواهی بر مدعای خود داشته باشند! کسانی که هنوز باور ندارند که انسان به اون بلوغ فکری و معنوی لازم برای درک اصول منطقی و فلسفی و عقلانیِ دین و معنویات و خدا و صفات و ویژگیهای وجودی خدا و بهشت پاداش و جهنم عقوبت گناهش، رسیده و با انسان چند هزار سال پیش فرق می کنه، که به خاطر عدم آگاهی و درک و گرفتاری در بند جاهلیت، در مواجهه با اون، تنها به امر (به معروف) و نهی (از منکر) میشد اکتفا کرد! کی می خوان باور کنن که با رجز خونی و تکرار یه سری مکررات نمیشه بیش از این مردم را در جاهلیت نگه داشت و انسان ها ( از بچه مدرسه ایها گرفته تا پیرهای مذهبیِ مثلا مومن) از اینهمه پند و نصیحت و تکرار خسته اند و نیازمند توجیه و تفسیرهایی اساسی در مورد خدا، وجود خدا، علم و عدالت و قدرت و حاکمیت و پرستش و ستایش خدا هستند تا بتونن این تضادهایی که شاید گهگاه اما به شدت زندگی شون رو تحت الشعاع قرار میده، حل و فصل کنند!
یا تضاد با دیگران و آدمایی که هر روز ارث بابامون رو از همدیگه طلبکاریم و چشم دیدن همدیگه رو نداریم و با کوچکترین جرقه ای، در مقابل همدیگه جبهه گیری می کنیم و هزار و یک جور ناسزا، چه رو در رو و چه توی دلمون، بار همدیگه می کنیم! که به عقیده ء من این تضاد هم به خاطر خودخواهی ها و خودبزرگ بینی ها و عدم باور به آزادی و حقوق دیگری و زندگی های موازی است! هنوز نمی خواهیم بفهمیم و قبول کنیم که هر کس ، اعم از پدر مادر خواهر برادر همسر شوهر فرزند نوه دوست فامیل همسایه همکار رئیس خانومه توی اتوبوس آقاهه توی تاکسی غریبه ها ... آفریده خدا هستن، با آفرینشی منحصر به فرد که هرکدوم هدفی تو زندگی دارن و هر کس به روش خودش می اندیشه و شخصیت و سلیقهء متفاوت و مشکلات گوناگون مختص به خودش رو داره! به این درک نرسیده ایم که ما تنها می تونیم در زندگی همدیگه تاثیر گذار باشیم و نمی تونیم که در زندگی دیکتاتوری راه بندازیم و واسه همدیگه دادگاه تشکیل بدیم و قضاوت کنیم و زندگی ِ همدیگه رو به زندان تبدیل کنیم و حق نداریم حق انسان دیگه ای رو ساقط و ضایع کنیم! کی می شه باور کنیم که دایره حقوق شخصی ما از اونجایی شروع و به اونجایی ختم میشه که دایرهء حقوق کس دیگه ای شروع و ختم میشه و در حوزه ها و حقوق مشترک، نمی شه خیلی من من کرد و باید کمی آهسته آهسته قدم برداشت و باید ظرفیت وجودی ِ خود رو واسه تحمل همدیگه افزایش داد!
یا تضاد با خودمون که گهگاه حتی بیش از چند دقیقه، تحمل دیدن خودمون رو توی آیینه نداریم و هزار و یک نوع احساس و توانایی و منیّت ِ توی وجودمون رو که همه و همه، حتی بدترین هاشون، نعمتهای بزرگی هستند که خدا به انسان، این اشرف مخلوقات، هدیه کرده، رو، نادیده می گیریم و تو وجودمون پنهان می کنیم و گهگاه، بی هیچ منطق و استدلالی یکی رو به خاطر دیگری قربانی می کنیم! پس کی قراره تو خودمون باور کنیم که "من انسانی هستم با ابعاد وجودی بسیار! با توانایی های فراوان! با منیّت ها و نیازهای گوناگون! که هر کدومشون در جای مناسب مفید و بی بدیل هستند!" تا کی می خوایم عقلمون رو به احساسمون یا برعکس ترجیح بدیم و اون یکی رو پنهان نگه داریم! تا کی می تونیم نیازمون به همدیگه رو به خاطر خودخواهی و استقلال طلبی مفرطمون خفه کنیم و توی تنهایی خودمون زار بزنیم! تا کی میشه خیلی از لذتهای دنیایی رو نه به خاطر ایمان و باور که فقط و فقط به خاطر ترس از عقوبت اخروی بر خودمون حروم کنیم و در وجودمون حبس کنیم و غافل باشیم که بالاخره این عدم رفع تضاد و واپس زنی روزی سر خواهد کشید! تا کی از اون ور بوم قراره سقوط کنیم و لذتهای آنیِ تضعییع حقوق دیگری رو با عذابهایی که یا بنا به قانون هستی گریبانگیرمون میشه یا وجدان بیدار پنهان در جودمون مسببشه، به جون می خریم! تا کی زندگی آزاد و پرافتخار رو به خاطر مصلحت اندیشی هامون، تصویری خیالی و دست نیافتنی توی ذهنمون می کنیم و از آه های گاه و بیگاهمون غافلیم! ...
شاید بشه به جرات گفت این تضادها بزرگترین مشکل بشر امروزند که علاوه بر احساس ناخوشایند و ناراحتی آنی یا همیشگی، منشا بسیاری از بیماریهای جسمی و روانی و روان تنی مزمن و دیرپا هم هستن! اما اگه بتونیم این تضادها رو رفع کنیم به بهترین و بزرگترین و صعب الوصول ترین موفقیت ها خواهیم رسید و یکی از راههایی که می شه یک زندگی ایده آل و بی دغدغهء شخصی ساخت، حل و فصل این تضادها و نه فرار کردن و دوری جستن از اینها، پنهان کاری، واپس زنی، انکار و ... شون است!
آه از این تضادها! آه از این تضادها!...
چند وقتیه خیلی دارم سعی می کنم از این آه های گاه و بیگاهم غافل نباشم و حواسم باشه که از کجا میان و بشینم فکر کنم که چرا میان تا شاید بتوم حلشون کنم! باور کنید خیلی سخته! بد نیست امتحان کنید.
بعد از اینهمه مدت، یه سلام جانانه می چسبه! پس سلام.
عجب تیر و مردادی پاس کردم! انصافا نفس بر بود! حجم کار و درس که تو سرم بخوره، اضطراب و استرس از همه سو، امونم رو بریده بود. خدا رو شکر یه مدتی از حجم درس و بار اضطراب کم کردم تا ببینم بعدا خدا چی می خواد!
راستش حرف گفتنی زیاد داشتم و این مدت که نمی شد به روز کنم، هی به خودم می گفتم اگه وقت شد از فلان چیز می نویسم، از بهمان چیز می گم. اما خوب! همهء اونا نه توی حافظه ام مونده و نه توی یک پست می گنجه! پس فعلا به یکیشون بسنده می کنم!
یه مدتیه بین من و شخصی، که استاد جامعه شناسی هستن، یه مباحثهء اینترنتی و ایمیلیِ درست حسابی راه افتاده! که البته بنا به رسم استاد-شاگردی بیشتر ایشون می پرسن و من هم از این جهت که شاگردی پرگو هستم و دید تحلیلیِ گهگاه عذاب آوری دارم، در قالب طومارهایی چند صفحه ای پاسخ می دم!
داستان از اینجا شروع شد که بحث حقوق زنان و کمپین یک میلیون امضا رو در کلاس راه انداختم و ایشون چندان رضایتی به ادامه بحث نشون ندادن که البته دلیلشون به خاطر ذیقیّت (!!!) وقت کلاس بود! اما بعد از کلاس بنده و ایشون به مدت 30 الی 45 دقیقه وسط حیاط بحث می کردیم! من نصفه کاره از دلایلم برای حمایت از کمپین و کلا حقوق زنان گفتم و ایشون نصفه کاره با من مخالفت کردن و دلایل خودشون رو واسه مخالفت شرح دادن! که البته بدبختانه اکثرشون همونهایی بود که بین عوام رایجه!
مثلا اینکه اگه ازدواج موقت نباشه، یه عده که نیاز دارن پس چه کنند؟ وقتی پرسیدم این عدهء نیازمند چه کسانی هستن، ایشون از آقایونی که مجبور به انجام سفرهای زیاد و طولانی هستن و نیاز جنسی رو نمی تونن مهار کنند و از لحاظ فیزیولوژیک هم این قابلیت رو دارن که چند تا زن داشته باشن و مشکلی هم احیانا در بچه دار شدن ندارند و بعدها اون بچه هم در اینکه پدرش چه کسی می تونه باشه مشکلی نخواهد داشت، اسم بردند! همچنین حامی حقوق زنانی شدندکه هم نیاز عاطفی و هم نیاز جنسی و هم نیاز مالی دارند و تابحال نتونستند یا نمی تونند شوهر دائم داشته باشند و اینکه هستند آقایان خیرخواهی که نمی تونند سختی و مشقت این زنان رو ببینند و کاری نکنند! و ... که البته بعد از اینکه من مخالفتم اعلام کردم و راه حلی که فکر می کنم منطقی تره واسه معضل مطرح شده از جانب ایشون رو گفتم، بحثمون بی نتیجه موند!
ایشون در جواب من که خیر خواهی در حق زن دیگه تا چه حد و با چه قیمتی؟! بی جواب موندند! وهمچنین در این مورد که درتمام اصول و احکام دینی و مذهبی به مبارزه با نفس اماره و داشتن تسلط بر اعضا و جوارح از چشم و گوش گرفته تا زیر شکم، و حفظ اونها از انجام گناه و پیشه کرن تقوا و غیره، توصیه های اکید داریم، و اینکه مرد مومن باید بتونه علیرغم داشتن توان و امکانات لازم برای فعل گناه و کار ناشایست که انجام ندادنش بهتر از انجام دادنش هست (منظور خیانت و ضایع کردن حقوق همسر اوله)، از اون کار دوری کرده و حفظ نفس کنه!
اگه قراره مردی در راه خدا و در حق زنی که از خیلی نعمتها و لذائذ(!!) محروم مونده، لطفی بکنه، باید این مرد خدا، کارش حساب و کتاب داشته باشه و برآیند نیروها رو در دو دنیاش(!!) در نظر بگیره! مثلا اینکه اگه می خوان نیاز مادی ایشون رو به خاطر خدا رفع کنند پس نیازی به ازدواج موقت نیست! اگه قراره نیاز عاطفی و جنسی این شخص رو پاسخگو باشن، مسئله فرق می کنه و در تمام موارد نباید پای خدا و دین خدا و شرع و خیرخواهی و انسانیت و غیره رو وسط کشید! ولی اگر حقیقتا خیر اون بنده خدا رو می خوان، چرا به طور موقت؟ بعد هم آیا می ارزه که دل همسر اول و فزرندانش رو به درد بیاره و حق اونها رو نادیده بگیره و به همسر و زندگی اولش خیانت بکنه و پیش اون و وجدان خودش و خدا شرمنده باشه که چیه، کار خیر انجام بده! بابا جان من، از همون قدیم گفتن که چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!! اگر هم با رضایت همسر اول این اتفاق می افته، خوب چرا ازدواج دوم رو دائم نمی کنن، که حداقل تدبیری برای اون حس موقت بودن و بلاتکلیفی و سرنوشت نامعلوم و حق و مهریهء همسر دوم بعد از پایان مدت متعه و آینده فرزندان احتمالی این ازدواج هم بشه! ...
یا در مورد برابری کامل زن و مرد گفتند که عملی نیست، چراکه زنان به واسطه تفاوتهای فیزیولوژیکی و زیستی قادر نیستند خیلی از کارها رو انجام بدن! در کمال ناباوری من ایشون، که استاد و تحصیل کرده و نخبهء این مملکته، قضاوت و شهادت رو هم بین کارهایی مثل کارهای سنگین یدی و همچنین پلیسی که یکی با قدرت جسمانی زن و دیگری با روحیهء حساس زن مغایره، آوردند. ایشون قضاوت و شهادت زن رو به خاطر روحیهء حساس و لطیف زنان، غیر قابل استناد دونست. ولی آخر سر بعد از کلی مقابلهء من فرمودن اگه زنی مراحل لازم رو طی کنه و به درجهء قضاوت برسه و تایید بشه، می تونه قضاوت کنه! احیانا به نظر ایشون تا بحال از مادر زاییده نشده چنین زنی!!:دی
و چند مورد دیگه که اگه بگم تکرار مکررات میشه!
خلاصه اینکه بحث ما ادامه پیدا کرده، ولی نمی دونم چه طور شد کشیده شد به اعتقادات و باورداشتهای من! در حین پاسخ دادن به سوالای ایشون، که کلا مربوط میشه به اعتقادات و باورهای من ،که شامل حوزه زنان هم هست، خیلی فکر می کنم و یک سری مسائلی در وجود خودم برای خودم باز می شه که تقریبا همیشه یا مسکوت موندن یا به تعویق انداخته شده بودن! به خیلی نتایج می رسم که احساس می کنم می تونم تا زمانیکه نقیضشون بهم ثابت نشده محکم بهشون بچسبم و آب تو دلم تکون نخوره!
خوشحالم که این فرصت ایجاد شده!
همیشه خوبه یک مخالف یا منتقد با مخالفتها و انتقادات و سوالای بجا و سنجیده اش، انسان و اعتقادات شخصی اون رو به چالش بکشه! اون موقع آدم ، حداقل پیش خودش خوب می فهمه که چند مرده حلاجه و کجای کار ایستاده و کدوم گوشهء دنیا و زندگی رو گرفته!