*پیش نوشت یک: بعد از دقیقا دو سال دوباره چشمهء خشک شده ی شعر فارسیم جوشان شد.
اصولا شعر و شعر گفتن برام خیلی جالبه! جنسش از جنس چیزهای روزمره مون نیست! مثل یه قطعه موسیقی که ناگهانی به ذهن میاد و نواخته میشه! مثل یه تابلوی نقاشی که بداهه کشیده میشه! انگار از یه جایی از عمق وجود میاند که گهگاه برای خود شاعر و نوازنده و نقاش حسی غریب بهمراه داره در حالیکه اون شعر اون قطعه و یا اون تابلو خیلی آشناست!
*پیش نوشت دو: اونقدر خسته ام که شاید فعلا برنگشتم. شاید به افکار پنهان پشتِ شعرم ، که در عین تلخی و غریبگی، سالهاست باهاشون آشنام، بیشتر فکر کردم. شاید در کشاکش شایدها و یقین ها و کاش ها و اما ها، این بار یقین برنده باشه؛ که من از این شایدها و عدم یقین خسته ام و بیزار. از ترس و اضطراب خسته ام و بیزار؛ ترس از عقوبت گناه های ناکرده، که من عادت کرده ام به دار بی گناهی؛ ترس از مصلحت اندیشی های دوباره، ترس از آینده. ترس از بند به خاطر خود بودن و آزاد بودن. ترس و شایدهایی که تیغ تیزش از گردن خدا، نیستی مطلق، دنیای دیگه اش و عذابش واسه کسانیکه رفتنی انتخابی رو ترجیح میدن، هم می گذره ؛ و چه بد که چاقوی من اونقدرها تیز نیست و فقط زخمهایی به جا می گذاره که نه التیام پیدا می کنند و نه التیام می بخشند. از تلاش برای از بین بردن همهء این شایدها هم خسته ام. از آدمها و حرفها و عقاید ضد و نقیض شون خسته ام. از گفتن و شنیدن خسته ام. و معتقدم که این روزها که همه چیز اعتبار و تقدس و زیبایی اش رو از دست داده و هیچ کس به شنیده های خود اعتماد نداره و به گفته های خودش اعتقاد کامل نداره یا اگه داره به جرم اون اعتقاد و ایستادگی مجازات می شه، گفتن و شنیدن و شنیده شدن هم از ارزش و اعتبار والاش نزول کرده! این تنهایی دویدن در این مسیر پر از کشمکش بودن و شدن ،گفتن و شنیدن دیگه بیش از حد خسته کننده و طولانی شده. حتی تلاش برای بودن و شدن هم دچار یک جور روزمرگی محض و غیرقابل تحمل شده که به ساعت چهار صفر و خوابش نزدیک می شه.
"ستاره شناس بودم کاش!"
ساعت از چهار صفر گذشته؛ ساعتهاست که گذشته.
من و پنجره و نسیم خوش پاییزی
من و باز آرامشی دروغین
باصدای گربه نگاهی به بیرون پنجره
گربه ای سیاه عجب به من زل زده
فاصله مان انگار، برق چشمانش را غباری نیست
می چرخد و می نالد و می چرخد و می غرّد بودنم را انگار، هیچ خیالیش نیست.
نوری از خیلی دور، اما گویی خیلی نزدیک
می آید و می رود و می آید و می رود؛
ونوس است انگار، یا گویی کیوان
ستاره شناس بودم کاش عاشق ستاره ها بودم کاش
شاید آنگاه، نگاهم باز به گربه سیاه نمی افتاد!
آه، گربه نالان و غرّان!
برق چشمانش را انگار سحری است!
می کِشَدَم پایین!
با جاذبه ای قویتر از جذبه زمین!
گهگاه تنها محو در میان دود سیگاری!
اما عجب، از سر ناسازگارِ این نسیمِ پاییزی
من دود می کنم و گربه را پنهان، او می وزد و می کند آشکار
از من اصرار و از او انکار
اصرار و انکار!
به ته رسیدم انگار!
ته سیگار را سوی سحر برق چشمانش نشانه می روم!
عجب جیغی! عجب ترسی! عجب غرشی!
غیبش زده انگار!
باز ونوس و باز کیوان
باز دامان بلند و سیاهرنگ آسمان
با آن پولک های چشمک زن و رقصان
و باز من و آرزوهای محال!
ای وای!
دوباره صدای ناله می شنوم!
از آسمانِ آرزوهای محال می کِشَدم پایین!
با جاذبه ای قویتر از جذبهء زمین!
باز کبریتی! باز من و نسیم پاییزی!
باز از من اصرار و از او انکار
باز من دود کنان و او وَزان
گربه غران ، محو می شود و باز آشکار! باز اصرار و انکار، باز پنهان و پیدا!
باز به ته رسیدم انگار
این بد ذات را نشانه می گیرم!
وه!
همیشه از غرش و جیغ گربه ها متنفر بوده ام
می لرزم
می ترسم
پنجره را می بندم
نه آسمان می خواهم، نه ونوس و نه کیوان!
و نه آن گربه منحوس و غرّان را!
در زیر لحافم پنهان می شوم ؛
نه چشمی برای آسمان
نه گوشی برای صدای گربه بد ذاتِ همیشه غرّان
و نه آن نسیم پاییزیِ پر انکار.
باز آسوده شده ام انگار!
ولی نه! ای وای!
این آسمان و این گربه سیاه،
گویی با من عهد اخوت بسته اند
در ذهن هی می آیند و می روند،
گویی بر پیشانیم محبوس اند
آسمان زندگیم، با ستارگان سپیدی هایم،
که هی می روند و می آیند!
و چه بد که من ستاره شناس نیستم!
گربه سیاه دغدغه ها و سیاهی هایم!
عجب برق چشمی دارد که از آسمان به زمین می کِشَدَم!
حتی فاصله زمان نیز، غباری نیست او را!
می چرخد و می نالد و می چرخد و می غرّد
هیچ رفتن و آمدنی نیست او را!
تنها گهگاه در دود سیگاری محو و به نسیمِ پاییزی آشکار!
گاه پنهان و گاه پیدا!
گویا ته سیگاری در بساطم نیست!
کبریتی در دستانم نیست!
دود نیست غبار نیست!
ستاره ها اما همه محو و ناپیدا
و من مسحور این گربه منحوس و سیاه و عجب برق چشمی دارد این بد ذات!
صبح است انگار
صدای خنده گربه می شنوم و گریه مادر را!
این منم انگار
از هر جاذبه ای آزاد!
و آن نیز منم گویی
غرق در خون و در غبار
خوابیده بر بستری از خاک!!!
و باز این آرزو که
"ستاره شناس بودم کاش!"
مرجان نمازی
دوشنبه 23/7/86
2:40 بامداد