مرد، می گرید و می نالد و می سوزد و می سازد
و غرور از دست رفتهء خویش را در کبودیِ تنِ زن می جوید؛
زن، تن به آتش می دهد
و از خاکستر خویش، روزگار در هاون می کوبد؛
کودک، مشقِ جنگ و خون می کند؛
و خانواده، زیر چرخ دنده های ضرب سکه
تکه های خود را می خواند؛
و زندگی، این قدمگاه مرگ
و آزادی، این دروغ همیشه تاریخ
در رویا، می شکفند و پرپر می شوند؛
و باز، ذهن
تن به جبرِ نازیبای طبیعت می دهد؛
و مرگ
تبر بر پیکر بی جان انسان، این اشرف مخلوقان، می کوبد؛
وطنین صدایش را
از لا به لای صفحات هزار توی تاریخ، می بلعد؛
و خدا
آن قادر و دانا
ایستاده به نظاره
کار امروز به فردا وعده می دهد؛
و مدعیانش،
بکارت و قداست دست ساز خویش را به رخ می کشند؛
مُهر سکوت، بر لب و اندیشه می زنند
و داغ نفرین و کفر بر پیشانی هر متفکرِ فارغ؛
و جبر و نیستی و زشتی را رنگ می کنند
و جای آزادی، هستی و زیبایی به ما قالب؛
و او
آن خالقِ اندیشمندِ آزاد
همچنان نظاره گر است ...
مرجان نمازی
16/12/86
سال 86 هم داره تموم می شه و باز یک سال دیگه با تمام خوبی ها و بدی هاش داره از راه می رسه. باز هم مثل همیشه اضطراب لحظه تحویل سال جدید تمام فکر و ذکرم رو مشغول کرده و باز تکرار مکررات اون لحظه در چند سال اخیر روی ذهن و روحم بدجوری سنگینی می کنه: افسوس فرصتهایی که در سال گذشته از دست دادم، تلخیِ غصه ها و سختی هایی که کشیدم، حسرت شادیهایی که چشیدم و زود تموم شدند و طعم گسشون رو به جا گذاشتند و استرس ناشی از عدم اطلاع از یک دنیا اتفاقات تازه و نامعلومی که خوشایند و بدآیندشون با خدا و خود و سرنوشت و روزگاره، روزگاری که قصهء تکرار ملالت و دردناکی و زشتی هاش رو همه مون از حفظیم و عطش لحظات ناب و نادرِ شادی ها و زیبایی هاش رو با تمام وجود حس می کنیم.
دوستی می گفت سعی کن توی اون لحظهء خاص یاد آرزوهات و تمام زیبایی هایی که انتظارت رو می کشه باشی. اما این دوست خوبم شاید یادش رفته بود که خیلی وقته آرزوهای من با ذهنم غریبی می کنند و از من و دنیای واقعی و حتی خیالی ام فاصله گرفته اند. این دوست نازنین خوش بینم شاید از این حقیقت غافل شده بود که دیدن نیمهء پر یا خالی لیوان، بستگی به احوالات درونی و روحیات شخص داره و گذشتن از خلاء و در هم ریختگی به هستی و نظم تلاش زیادی می طلبه که بدون انگیزه و انرژی تقریباً محاله.
اما با همه اینها، بازهم امیدوارم که سال جدید اتفاقات بد کمتری بیفته (از بیانات نابِ دوست یک دوست) و شادی ها و زیبایی ها جای تمام زشتی ها و غم ها و مشکلات و دلواپسی ها رو بگیره. امیدوارم همه مون در سال جدید و حتی لحظه تحویل سال نو اون اتفاق ِ محال رو ممکن کنیم و به داشته هامون بیاندیشیم و شاد باشیم و حسرت نداشته ها رو نخوریم و در عوض بخواهیم که به همه آرزوها و خواسته هامون برسیم و با این فکر و امید یک قدم به جلو برداریم که زندگی یعنی همین به جلو رفتن و تلاش برای بودن و شدن و به دست آوردن. زندگی یعنی بسر کردن اون زمستون سرد و سخت و آغاز این بهار لطیف و سبز.
زندگی تان سراسر بهار و سرشار از شادی و زیبایی.
سال نو بر همه مبارک.
این روزها، دیگه در مقابل خبر توقیف یک روزنامه، نشریه، کتاب یا یک فیلم، سوال "چرا؟" بی معنی و لوث شده. دیگه از فیلمها و سریالهای تکه پاره تلویزیون، سایه های تیرهء ثابت و گهگاه متحرک روی بدن زنی که قد آستین و دامنش از حد اسلامی (!) کوتاهتره و یقه اش کفاف پوشوندن برجستگی های ممنوعه رو نمی ده، یا حتی تغییر تم فیلم که نتیجه اصلاح دیالوگ ها و قیچی سانسوره، خنده مون نمیگیره و تعجب نمی کنیم.
این روزها که فیلتر سایت ها بیداد می کنه، از اینکه بیش از هر چیز دیگه ای توی نت، به جملهء "دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد" بر می خوریم، دیگه ابروهامون، اونقدرها تو هم نمیره. دیگه تعجبی نمی کنیم از اینکه سایتهای سیاسی مخالف و منتقد و لائیک و چپ گرا و حاوی اخبار دانشجویان و فعالان در بند و تحلیل های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی بدون سانسور، قابل دسترس نیست. دیگه دنبال علت ممنوعیت دسترسی مون به بعضی سایتهای یونیورسال که بیگانگان و کفار(!) ساپورتش می کنند و در کنار اخبار کل جهان، اون گوشه کنارا یه کوچولو اخبار ما رو هم به زبان خودمون یا خودشون پخش می کنند، نمی گردیم.
این روزها دیگه عادت کرده ایم که هر سایتی که به موضوعات و مقالات مربوط به مسائل جنسی و نمایش صحنه ها و صور قبیحه (:دی) اختصاص داره یا حتی گهگاه اون کلمهء اسمش رو نبر ِ متشکل از سه حرف سین و کاف و سین درش هست، باید فیلتر باشه؛ حالا اون سایت چه تحقیقاتی و پزشکی باشه چه برای انحراف و به فساد کشیدن جوانان پر شور و سر به زیر و این چیزا ندیده و نشنیده، ترتیب داده شده باشه. این روزها خوب می دونیم برای جستجوی بعضی اخبار مخصوص به زنان، باید به فیلتر شکن مجهز بود. خیلی وقته که لبخند شیطنت آمیزِ آمیخته با حس غرورمون وقتیکه گهگاه می بینیم زن و زنانگی و زیبایی ها و برجستگی های تن زن، رابطه عاشقانه زن و مرد و آغوش و بوسه و هر چیزی که به نوعی مرتبط هستند با یک سری لحظات ناب که دلالت به مسائل جنسی و عاشقانه می کنند، از زیر تیغ تیز قلم و قیچی کارشناسان سانسورچی در رفته اند، اصلاً جای تعجب نداره!
این روزها، رفتار ناهنجار و غیرمعقولِ موسوم به بی فرهنگی و بی جنبه گیِ (:دی) نوجوانها و جوانها و حتی میانسالها و افراد مسن در مقابل زن و زنانگی و مسائل جنسی و عاطفی و... دیگه جای تعجبی نداره؛ افرادی که فیلترینگ هایی از این قبیل روی دوش و روح و طبیعتشون سنگینی می کنه؛ رفتارها و کردارهایی که نشانهء واضح و روشنِ عطش جنسی شدید و بیمارگونه، عدم آگاهی، تحدید بیش از اندازه و مهار نامناسبه و از تفکرات و تصورات غلط و متعصبانه و متحجرانه (!!) ایی نشات می گیرند که همیشه و از همون سنین ابتدایی از طرف فرهنگ و جامعه ای بیمار و سیستم آموزشی نادرست بهشون القا شده و هر روز و با رسیدن هر فصل از سال و هر دوره ایی از زندگی و بروز انواع سانسور و اقسام مختلف مبارزه و مقابله با چیزهای که داغ ناهنجاری و بی عفتی و ترویج فحشا و فساد و ... می خوره، بهش دامن زده می شه.
این روزها، سردرگمی برای داشتن یک برخورد مناسب با این رفتارها و کردارها، برای پرورش مناسب احساسات جنسی خود و فرزندان و اطرافیان، برای ارضای صحیح و شایستهء نیازهای جنسی و عاطفی خود و نزدیکان و حتی دیگران، برای از بین بردن اون بی فرهنگی و بی جنبه گی معروف و... به هیچ عنوان جای هیچ علامت سوال و تعجبی و پرسشی نداره!
اما این وسط، نمی دونم با اینهمه تلاشی که می شه تا ماها به مُهر سانسوری که هر روز و هرجا می بینیم، عادت کنیم، و از خود سانسوری به فراموشی و انفعال برسیم، چرا من عادت نمی کنم به این مُهر که سالهاست روی پیشونی خودم، به عنوان یک زن دارم و سالهاست مذهب و فرهنگ و جامعه و خانواده و معلم و استاد و همه با انگشت ملامت خودشون بهش اشاره می کنند تا همیشه بدونم که باید جسمم رو، احساسم رو، کششهای جنسی و عاطفی ام رو، ذهن و اندیشه ام رو، زبانم رو، حتی اسمم رو، سانسور کنم تا مبادا عشوه ای نکنم و دل مردان دل گنجشکی رو نلرزونم، تا مبادا سرباز شیطان نباشم و دین مومنین رو بر باد ندم ، تا مبادا زنِ ناکارآمد و پستو نشین یاغی و ساختار شکنی نباشم که مزاحم کار و اندیشه ورزی مردانِ کاردان شده، تا مبادا حریم مکانهای محرم و حرمت مجالس رو نشکنم، تامبادا...
نمی دونم چرا هنوز هم که هنوزه از داغ این مُهر دلم می گیره، هنوز هم از اینهمه انگشت ملامت حالم بهم می خوره، هنوز هم از نگاه ها و افکار حق به جانبی که هر جا خطایی هست به دنبال رد پای من می گردند عصبی می شم و هنوز هم بدنبال راههای می گردم تا به این فیلترینگ ها عادت نکنم و خودم رو، زن رو، انسان رو، بی سانسور ابراز کنم.
مرتبط: سانسور با روابط انسانی چه کرده است؟