انسان آزاد نیست.
زنجیر دوم: نیازها
من معتقدم انسان آزاد مطلق آفریده نشده و زنجیرهای زیادی هستند که دست و پای او را بسته نگه می دارند و این آزادی که خیلی ها به آن اعتقاد دارند را از انسان سلب می کند.
من معتقدم آزادی بشر پیش از اینکه به دست خود او در طول تاریخ پایمال شده باشد، به واسطه نوع آفرینش او در همان آغاز تولد از او گرفته شده است.
من معتقدم شعار "انسان آزاد آفریده شده" طبلی است تو خالی که مصادیق نقض این شعار را در زندگی هر کدام از ما و در تمام طول تاریخ طویل بشر و در تمام جوامع می توان یافت.
یکی از آن زنجیرهایی که انسان با تولدش آن را بر دست و پای خود می بیند سرنوشت است که در پست قبلی از آن گفته ام.
زنجیر دوم به عقیده من، نیازها و کمبودهای انسان است. کسی را نمی توان یافت که ادعا کند انسان بی نیاز مطلق است و از همان ابتدا موجودی کامل و بی نقص خلق شده است.
من اگرچه انسان را موجودی فوق العاده هوشمند و توانمند می دانم که بواسطه نیروهایی از جمله عقل که در او نهاده شده، می تواند برتمام مشکلات و نیازها و حتی کل آن سلسله زنجیرهایی که آزادیش را سلب می کند فائق آید، اما معتقدم که نیازهای متنوع و متعددی در وجود او هست که در بسیاری موارد و البته با درجات مختلف، آزادی که هیچ زندگی و هستی او را نیز تهدید می کند.
انسانی که اگر فقط چند لحظه از مولکول های ریز اکسیژن بی بهره بماند روسیاه از دنیا می رود؛
انسانی که در بدو تولد موجودی است فوق العاده نیازمند و اگر موجود دیگری به گریه های بی امانی که به نشانه نیازهای مختلفش سر می دهد پاسخی نگوید و به قولی به فریادش نرسد، نیامده می رود؛
انسانی که از همان آغاز تاریخ و در تمام دوران به دنبال فرمان شکم گرسنه خود و سلولهای گرسنه تر بدنش بوده و اگر فقط چند روز به نیاز آنها پاسخ نگفته و انرژی مورد نیازشان را تامین نکند حتی همان عقل، آن برترین نیروی انسان، هم از کار می افتد و فنا بر بقا پیروز می شود؛
انسانی که با تمام ممنوعیت ها و محدودیت ها همواره در بند زیر شکم خود بوده و با عدم پاسخ به نیازهای جنسی خود، به انواع امراض روحی و جسمی مبتلا می شود که سلامتی روح و عقل او را مختل می کند و اگر در این مورد نگوییم که جانش با خطر مرگ مواجه می شود و حتی اگر از تاثیر آن در تداوم نسل بشر چشم بپوشیم، اما مطمئناً همه می دانیم که انسان ناسالم اسیری است در بند بیماری؛
انسانی که پیش از هر چیز بنا به روحیاتش، موجودی اجتماعی است و نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن او را در دام تعامل با دیگری می اندازد که خود منشأ بسیاری جنگها و کشمکش ها و قوانین و تعهداتی است که از زنجیرهای دست ساز بشر برای نقض آزادی بشر محسوب می شوند؛
... این انسان چطور می تواند آزاد و بی قید بیاندیشد، گزینش داشته باشد و در کل زندگی کند؟!
انسانی که قبل از هر چیز بدنبال تامین نیازهای حیاتی اش مانند خوراک و هواست و باید طوری، چه به تنهایی و چه در اجتماع، زندگی کند که بتواند در درجه اول پاسخگوی این نیازها باشد، در درجه دوم امنیت خود را در مقابل دیگر موجودات ناکاملِ نیازمند تامین کند و در درجه سوم طوری با دیگری تعامل داشته باشد که نیاز جنسی و نیاز روحی اش را نیز پاسخ گوید، چطور می تواند باز هم به راحتی و با افتخار بر طبل توخالی " انسان، موجودی آزاد مطلق" بکوبد؟!
با تمام این اوصاف، همانطور که قبلاً گفتم معتقدم انسان موجودیست هوشمند و توانمند که قادر است این نیازها را تاحدی کنترل کرده و حتی در مواردی بر آنها غلبه کند که البته راهی است بسیار دشوار.
باید اضافه کنم که عده زیادی معتقدند غلبه بر این نیازها و کنترل نفس و جسم و سعی در رسیدن به آزادی، همانا یکی از وظایف انسان در این دنیاست که خدا از او طلب می کند یا کمی غیر مذهبی تر اینکه چالش هایی است که انسان با غلبه بر آنها بر نیروی خود افزوده و به هدفی که شاید از "بودنش" انتظار می رود می رسد؛ بازهم این استدلال نمی تواند به طور کامل ادعای من از عدم آزادی انسان را نفی کند و معتقدم آزادی ناشی از سرکوب نیازها یا جنگ با خود و دیگری بر سر تامین این نیازها، چه در روح و چه در جسم، آزادی نیست.
من معتقدم انسان آزاد انسانی است که بتواند بی هیچ جنگ و جبری خودش باشد، به روش خود بیاندیشد، با سلیقه خود انتخاب کرده و به راه خود زندگی کند؛ این نوع آزادی شاید دست یافتنی باشد اما رسیدن به آن در توان هر کسی نیست و در ذهن من، این آزادی، که بهترین معیار در سنجش ارزش انسانهاست، به سان پلکانی است که هر کس بنا به میزان مبارزه اش برای رسیدن به سر حد آن، در سطحی خاص خود قرار دارد. البته بازهم می گویم که معتقدم انسان را بواسطه نیازهای حیاتی اش که زنجیری است ازلی و ابدی به پای او، نمی توان آزاد مطلق نامید.
عده زیادی از آدمها به سرنوشت اعتقاد دارند و انسان را در قفس تقدیر ازلی محبوس می بینند و زمانیکه کسی شعار "انسان آزاد آفریده شده و موجودی مختار است" را با اطمینان و افتخار سر میدهد، آنها ناخودآگاه ابرویی بالا می اندازند و نگاه عاقل اندر سفیهی به طرف مقابل می کنند و در دل او را به ریشخند می گیرند.
امادر مقابل، اکثر (و نه همه) کسانیکه آن شعار را سر میدهند حقیقتاً به آن ایمان دارند و خود و دیگر انسانها را آزاد و رها از بند سرنوشت و تقدیر می بینند و تمام پستی ها و حتی بلندیهای زندگی را دست ساز خود بشر می دانند. آنها نیز افراد مخالف و مقابل خود را به سُخره می گیرند و آنها را موجوداتی ضعیف و ناآگاه می خوانند که همواره گناه خود را بر دوش دیگران و تقدیر و خدا می اندازند.
چون حقیقت امر مشخص نیست نمی توانم بگویم حق با کدام گروه است یا قضاوت صحیح و کاملی دراین مورد داشته باشم. اما معتقدم انسان حداقل حق دارد در اندیشیدن و ابراز عقاید خود آزاد باشد اما قبل از ابراز عقیده و بحث در مورد مسائلی همچون سرنوشت، ازل و ابد، آزادی و اختیار که شاید همه برداشت و تعریف دقیق و یکسانی از آنها نداشته باشند، ابتدا باید تعریف و تفسیر خود را از آنچه در ذهن داریم و از آن دفاع می کنیم، ارائه دهیم تا مطمئن شویم حداقل در مورد مسئله یکسانی صحبت می کنیم.
من سرنوشت را به سان یک چندراهه ای می بینم که آنجا نقطه آغاز زندگی انسان از همان زمان هستی یافتن و هست گشتنش است. هر شخصی در چند راههء مخصوص به خود متولد می شود و نه چندراهه های دیگر. من در شهر و کشور خودم، خانواده خودم، زمان خودم و در آخر با استعدادها و توانایی های خودم بدنیا می آیم و برخی مسائل از جمله شرایط محیطی خانواده و جامعه مانند وضع اقتصادی و فرهنگی خانواده ، پیش از وجود یافتن من، در این چندراهه ثابت قرار داده شده اند. این همان چیزی است که من از آن به عنوان جبر زندگی یاد میکنم و آن را به تقدیر و سرنوشت ازلی انسان ربط می دهم.
اما در مقابل معتقدم انسان در یک چندراهه قرار داده می شود نه یک جاده یک طرفه که انسان در جای هیچ انتخابی نداشته تا بتواند مسیر زندگی را خود انتخاب کند. انسان در چند راههء سرنوشت خود مختار است که کدام یک از این چند راه را پی بگیرد و با چه سرعت و با چه حد از تلاش و انرژی مسیر را بپیماید. این آن قسمت از زندگی است که من آن را با آزادی انتخاب انسان مرتبط می دانم.
رویهمرفته بر این باورم که انسان آزاد مطلق آفریده نشده و سرنوشت زنجیری است ازلی که به پای انسانها بسته شده است. اگرچه انسان را موجود قادر و توانایی می دانم که می تواند با استفاده از توانایی ها و شعور انسانی خود در جهت تغییر این چندراهه اقدام کند و برای رسیدن به شاهراه ایده آل خود تلاش کرده و بدود، اما میزان توانایی ها واستعدادها، امکانات و زمینه های تربیتی و شخصیتی، دوری ونزدیکی چندراهه تا شاهراه ایده آل و آرامش بخش بشری و غیره در افرد مختلف، متفاوت است و این جبر زندگی و ساختهء دست سرنوشت است نه انسان!
دقیقاً در همین قسمت است که بحث عدالت نیز مطرح می شود که جای صحبت زیادی دارد. اما تنها می گویم که اگرچه بسیاری هستند که عدالت را "قرار دادن هر کس در جایگاه شایسته خود" معنی می کنند اما من این تعریف از عدالت را جامع نمی دانم و درمورد موضوعاتی مانند سرنوشت و مسائلی که پیش از تولد شخص وجود داشته و ربطی به شایستگی حود شخص ندارند نمی پذیرم.
به نظر من سرنوشت نخستین زنجیری است که بر گردن انسان بسته شده است. نخستین زنجیری که خود تنها یک حلقه از حلقه های زنجیر بزرگ ناقض آزادی بشر است!
من باور دارم اگرچه انسان آزاد نیست و آزاد مطلق آفریده نشده اما آزادی حق او است و باید این حق را تا حد ممکن احقاق کرد!
ادامه دارد...