چند روز پیش از خودم پرسیدم: بزرگترین مشکل زنان در ایران چیه؟ فکر کردم تا بتونم توی جوابم بزرگترین مشکل زنان در کشورم که هم فراگیره و هم ریشهٔ بسیاری از مشکلات دیگه رو بگنجونم. توی ذهنم خیلی چیزها رو مرور کردم اما در اولویتبندی اونها برای خودم و پیدا کردن یه جواب سرراست به این سوال به مشکل برخوردم:
عدم استقلال مالی و وابستگی اقتصادی که اکثر زنها باهاش درگیرند و خیلی از مشکلات زنان از این مسئله ناشی میشه؛ این یکی از بزرگترین موانع برای مبارزه زنان با خشونت و ظلم و تبعیضی است که نسبت به زن و حقوق انسانیش وجود داره. زنی که از لحاظ مالی وابسته است جسارت مقابله با موانع و خشونتی که بهش روا داشته میشه رو نداره. در واقع با وابسته نگه داشتن زن از لحاظ اقتصادی، یکی از ابتداییترین و کلیدیترین ابزار مبارزه از اون گرفته میشه.
عدم استقلال فکری و شخصیتی که یکی از مهمترین مشکلات زنانه و علیرغم اینکه پنهانتر از عدم استقلال مالی اونهاست اما به نظرم اهمیتش کمتر از اون نیست. چه بسا این مورد ریشهایتر از عدم استقلال مالی باشه. من فکر میکنم زن اول از هر چیز باید از لحاظ فکری و شخصیتی به بلوغی برسه که بتونه مشکلاتش رو ریشهیابی بکنه و برای حل اون مشکلات، بدنبال راهحلهای ریشهای از جمله استقلال مالی بره. گرفتن این استقلال فکری و شخصیتی و این بلوغ از زن، یعنی تداوم اسارت اون در بند وابستگی و تداوم نقض حقوق انسانیش.
عدم حمایت و تأمین اجتماعی و فرهنگی زنان چه از جانب دولت و نهادهای رسمی و چه از جانب خانواده و گروه دوستان مطمئناً اولین مانعیه که یک زن یا دختر در زندگیش با اون مواجه میشه. همین عدم حمایت اجتماعی و فرهنگی یا بهتر بگم تیشهزنی به ریشه وجههی اجتماعی و فرهنگی زن به عنوان یک انسان و شهروند درجه یک و نه دو و سه است که برای مردم جامعه و خود زنان از زن، تواناییهای زن و حقوق زن تصویرسازی میکنه؛ تصویری که نوع رابطه و کنش مردم جامعه در طول زندگیشون با زن و مسائل زنان رو تعیین میکنه؛ تصویری که روش زندگی زن و نحوه برخورد اون با مشکلاتش رو می سازه؛ تصویری که در حال و آینده زن کلیدی است.
عدم حمایت قانونی یا بیحقوقی زن در قانون یا قانونی بودن تبعیض و ظلم نسبت به زن و حقوق زن هم از ریشهایترین مشکلات زنان در ایرانه. اگرچه فکر میکنم که زن در اولین قدم با فرهنگ و عرف ضد زن مواجه میشه تا قانون ناقض حقوق زن اما عمق عواقب قانونی بودن ظلم و تبعیض و خشونت نسبت به زن و حقوقش رو هم خوب درک میکنم و مهم میدونم؛ اصلاً انگار اینها جوری به هم مرتبط اند که تعیین علت و معلول یا اولویتبندیشون غیرممکن شده. اما اگر زن در مقابله با خشونت و ظلمی که پدرش یا همسرش یا در بالاترین حد دولت و جامعه بهش روا میداره به قانون شکایت نکنه و از جانب قانون حمایت نشه چطور می تونه این مقابله و مبارزه رو ادامه بده و اساساً چطور و با استناد به چه سندی میشه این تبعیض رو زیر سوال برد؟!
نداشتن حق اعتراض نسبت به تبعیض و ظلم و خشونت هم کم از مشکلات بالا نداره. این مشکل کمی نیست وقتی دختر در مقابل زورگویی پدر و برادرش حق اعتراض نداره؛ یا وقتی زن علیرغم تبعیض و خشونت همسرش، باید تمکین کنه و در صورت اعتراض، عرف و سنت و شرع و قانون رو در مقابل خودش میبینه؛ یا در سطحی وسیعتر، وقتی با کسانیکه دغدغه حقوق زنان رو در سر دارند و عزم جزم کردهاند تا با تبعیض و ظلم نسبت به زن در جامعه مقابله کنند مثل مجرم برخورد میکنند و به هر نحوی سعی دارند با هر انگی اونها رو بند نشین یا خونه نشین و ساکت کنند.
ندادن فرصت رشد به زنان و تلاش برای نرسیدن زنان به سطوح بالای تصمیمگیری و مدیریت کلان هم خیلی مهمه. وقتی زن دامنه اختیارات و اِعمال نفوذش کم باشه عملاً کار زیادی از دستش ساخته نیست. من معتقدم زنان هر چقدر هم دست و پا بزنند تا وقتی که نتونند بین سطوح خرد و کلان تعادل و تفاهم به وجود بیارند توانایی حل مشکلات به طور کامل رو نخواهند داشت. ایجاد این تعادل و تفاهم یک کار فوقالعاده وقتگیر و هزینهبره اما اگر زنان بتونند در سطوح بالا وارد شوند و در تصمیمگیریهای کلان نقش داشته باشند راحتتر و سریعتر و کمهزینهتر میتونند به هدف برسند. وقتی برای رسیدن زنان به سطوح کلان، مانعتراشی میکنند، یعنی اینکه پروسه رسیدن به هدف یعنی رفع تبعیض از جامعه رو برای زنان طولانیتر و پرهزینهتر کردهاند و در نتیجه احتمال موفقیت اونها رو پایینتر آوردهاند. و این یعنی یک راهکار اساسی و سیستماتیک برای مقابله با مبارزات حقطلبانه و برابریخواهانه زنان.
این گونه مشکلات کم نیستند؛ مهمتر اینکه دامنه خودشون و عواقبشون هم محدود نیست. گستره تأثیرگذاری اینها نه به زنی که مورد تبعیض قرار میگیره محدود میشه و نه حتی به زنان همنسل اون؛ بلکه این مشکلات و عواقبشون میتونند به شیوههای مختلف زندگی نه فقط زنان که مردان و خانوادههای چند نسل رو تحت تأثیرات منفیشون بگذارند.
اینها همون مشکلاتی هستند که راهی جز عقبماندگی فکری و شخصیتی و غرق شدن در زندگی نامتعالی روزمره، وابسته موندن و سوختن و ساختن در برابر خشونت و ظلم، فرار و تنفروشی و یا خودسوزی و خودکشی رو پیش پای خیلی از دختران و زنان ایران که بیش از بقیه همجنسانشون زخمخورده این مشکلات هستند نمیذاره.
اما واقعاً کدومشون از همه مهمتر و ریشهایتره؟!!
من محبوس در اتاقی پر از پنجره، اما پنجرههايی همه بسته، چون پرندهای سر كنده به هر پنچرهای میكوبم تا راهی به بيرون مگر يابم؛ راهی به آرامش، آزادي، به آن زندگی آرمانیخويش. قبل از آنكه ديگر جانی در بدنم نمانده باشد.
نمیدانم چرا كسی از آن دنيای بيرون اتاقك شيشهای من، مرا به سنگی ميهمان نمیكند؛ به سنگی برای آزادي!
اما نه! دريغ و صد افسوس كه تمام آنها بيرون از اتاقك شيشهای من، خود در خانههايی شيشهای محبوسند و در انتظار سنگی برای آزادي.
سپيده است باز و من هنوز بيدار. كمكم پنجرههای آن خانههای شيشهای دوباره رنگی از نور میگيرند و سكوت شب آرام آرام ذوب میشود و هياهوی روزی ديگر آغاز. هياهوی آنهايی كه از آن آرامش كذايی شب، جانی دوباره يافته، بال و پر زدن آغاز ميكنند و بر در و ديوار آن خانههای شيشهای خويش میكوبند.
اما من چه؟ كه حتی از آن آرامش دروغين شب، هر شب بینصيبم! با چه نيرويی باز آغاز كنم بال و پر زدن را؟
زبان چشمكهای ونوس آرمانی خويش را خوب میدانم. از خيلی دور اما خيلی نزديک میگويد:" به شوق آن زندگی آرمانی پر از نبض آزادی، آغاز كن زندهگی دوباره. كه این شروع و آن بال و پر زدن در پی زندگی، برای آزادي، از آنٍ زندهی پر از زندگیست. و آن شوق بزرگترين سهم توست از زندگي."
بازم یک سال دیگه تموم شد و سال جدیدی جاش رو گرفت. چقدر این آمد و رفتها سریع اتفاق میافته. گاهی آدم رو واقعاً به حیرت میندازه.
فصل بهار رو دوست دارم نه فقط به این خاطر که متولد این فصل و زیباترین ماهش یعنی اردیبهشت هستم. بلکه به این خاطر که حس میکنم توی این فصل خصوصاً اوایلش همه چیز یک طراوت خاصی داره . جوانی طبیعت و تازگیش گاهی واقعاً روح آدم رو مست و هوای ملسش جسم آدم رو نوازش میکنه. بهار واقعاً زیباست.
از لحظه تحویل سال متنفرم. اون لحظاتی که آدم پر از انتظار می شه و به درون خودش می خزه. جوری که انگار توی ثانیههای آخر توی این دنیا فقط خودتی و خودت. تنهای تنها. میگن باید توی اون لحظه آرزو کرد و امیدوار بود. اما من معمولاً نمی دونم چه آرزویی دارم و اگه هم بدونم از اینکه از خدا و سرنوشت و چیزهایی بخوام که خارج از کنترل من هستند بدم میاد. از اون استیصال متنفرم. از انتظار برآورده شدن آرزوم بدون اینکه بتونم کاری برای برآورده شدنش بکنم جز اینکه فقط امیدوار باشم بدم میاد. مرور سال گذشته در چند ثانیه و مقایسه نوروز امسالم با سال قبلم و تصور مبهم سال پیش رو و نوروز آیندهام برام عذابآوره. ضربان قلبم رو بالا میبره و نفسم رو به شماره میندازه . اینها ناشی از استرس زیاد اون لحظه است و من از استرس و انتظار و استیصال بیزارم.
به هر حال ظاهراً فعلاً کاری جز امیدواری از دستم ساخته نیست. پس امیدوارم سال ۸۸ بهتر از سال ۸۷ و سال های قبلش باشه و اتفاقهای خوب بزرگ زیادی بیفته که توی نوروز سال آینده بتونم با مرور اونها لحظات تحویل سال نو م رو زیباتر و آرومتر کنم و مثل خیلیها ازش لذت ببرم و به جای اخم و سکون و سکوت و استرس و اشک هر ساله، لبخند و شادابی و آرامش رو تجربه کنم.
پینوشت: اولین هدیه سال نو بنده، البته بعد از آلرژی فصلی که هر سال قبل از بهار به سراغم میاد، هنگ کردن ناگهانی لپتاپم در شب سال نو بود که باعث شد سه بار در سال جدید من ویندوزم رو پاک کنم و دوباره بریزم؛ دومین عیدی من هم پایان حجم اِیدیاِساِلم باز هم در شب سال نو بود که تا همین یک ساعت پیش یعنی بامداد روز سوم فروردین ادامه داشت... از قدیم گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداست. امیدوارم این مسئله در این مورد و واسه من صدق نکنه.